شوخی نمیکنم به خدا
مثلِ بعضی وقتها هست که آدم وسطِ مراسمِ عزایِ عزیزی خندهاش میگیرد. که نمیشود بخندی بماند، عذابِ وجدان هم ولت نمیکند، بعد همان وسط هی بغضت هم تنگ میشود، حالا بینِ بنویس_بنویسِ بقیه از این روزها و هولِ و ولایِ رفتنها و کی کجا بودنها، از دو روزِ پیش هی راه_به_راه عاشقانههایِ آرام نوشتنم میگیرد! که ویرش به هیچ صراطی هم مستقیم نیست. از این همه وقتنشناسیِ خودم به داد آمدم.
تا بیایم حساب و کتابم را برسم که چرا، دستت رو شده با آن چشمهایِ شیرین و دهان به خنده مانده و دستهایِ زاویهدار و جدی که جوری دستِ دیگر را بغل میکنی انگار که سردت باشد.
ببین حاشا نکن. خودت هم میدانی، همیشهی خدا یک سرِ نخِ این دل_که وابماند الهی_ دستِ توست. پس بالایِ غیرتت این چند روز را جِز به جگرم نینداز، بگذار که بگذرد. خیالِمان که راحت شد، قاعله که ختم به خیر شد بعد هر کار که خواستی بکن. چهمیدانم، بیمحلی کن، نادیده بگیر جوری که انگار اصلن نیستم، بازیم نده، خلاصه هر هنری داری بگذار آن موقع بریز. فقط وجدانن این چند روز هی هَردَم هُرمِ این دلِ بیچاره را بالا نیار. مگر نمیخوانی حضرت حافظ را که میگوید: «دلربایی همه آن نیست که عاشق بکشند»، خب به گوش بگیر خب. نکن. مگر خودت نمیگویی همه باید برویم خیابان و این کارها، خب بشین کارم را بفهمم.
*دوستان به قدر کفایت نوشتهاند از دیروز، من فقط بگویم چیزی که دیروز دیدم فارغ از هر نتیجهای شیرینیش برایِ همیشه به کامم ته نشسته، میماند. دیروز عینِ وقتهایی که شاهنامه میخوانی، عینِ وقتهایی که از ابنسینا و خیام و امیرکبیر میشنوی به ایرانی بودم خوش بودم به حد شوق و هیچ دلم نمیخواست رویِ نقشه یک وجب آنطرفتر دنیا آمده باشم. نه برایِ یک تکه خاک نه، برایِ مردمش. مردمی که دیروز «نیاز به قهرمان نداشتند» گرچه یکی داشتند، یکی خوبش را هم. قهرمانی که منتظر بودم بیاید بگوید چاره نیست بروید خانههایتان ولی نگفت. اگر نبود آن چند نفر که دیروز و دیشبش کشته شدند دیروز هیچ چیز کم نداشت.