تبليغاتX
پری زا
پـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــری­زا
روحم به هزار دیو و پری­چه آبستن، تا سحر چه زایم از پسِ درد
88/03/26

 

شوخی نمی­کنم به خدا

مثلِ بعضی وقت­ها هست که آدم وسطِ مراسمِ عزایِ عزیزی خنده­اش می­گیرد. که نمی­شود بخندی بماند، عذابِ وجدان هم ولت نمی­کند، بعد همان وسط هی بغضت هم تنگ می­شود، حالا بینِ بنویس_بنویسِ بقیه از این روزها و هولِ و ولایِ رفتن­ها و کی کجا بودن­ها، از دو روزِ پیش هی راه_به_راه عاشقانه­هایِ آرام نوشتنم می­گیرد! که ویرش به هیچ صراطی هم مستقیم نیست.  از این همه وقت­نشناسیِ خودم به داد آمدم.

تا بیایم حساب و کتابم را برسم که چرا، دستت رو شده با آن چشم­هایِ شیرین و دهان به خنده مانده و دست­هایِ زاویه­دار و جدی که جوری دستِ دیگر را بغل می­کنی انگار که سردت باشد.

ببین حاشا نکن. خودت هم می­دانی، همیشه­ی خدا یک سرِ نخِ این دل_که وابماند الهی_ دستِ توست. پس بالایِ غیرتت این چند روز را جِز به جگرم نینداز، بگذار که بگذرد. خیالِ­مان که راحت شد، قاعله که ختم به خیر شد بعد هر کار که خواستی بکن. چه­می­دانم، بی­محلی کن، نادیده بگیر جوری که انگار اصلن نیستم، بازیم نده، خلاصه هر هنری داری بگذار آن موقع بریز. فقط وجدانن این چند روز هی هَردَم هُرمِ این دلِ بیچاره را بالا نیار.  مگر نمی­خوانی حضرت حافظ را که می­گوید: «دل­ربایی همه آن نیست که عاشق بکشند»، خب به گوش بگیر خب. نکن. مگر خودت نمی­گویی همه باید برویم خیابان و این کارها، خب بشین کارم را بفهمم.

 

*دوستان به قدر کفایت نوشته­اند از دیروز، من فقط بگویم چیزی که دیروز دیدم فارغ از هر نتیجه­ای شیرینیش برایِ همیشه به کامم ته نشسته، می­ماند. دیروز عینِ وقت­هایی که شاهنامه می­خوانی، عینِ وقت­هایی که از ابن­سینا و خیام و امیرکبیر می­شنوی به ایرانی بودم خوش بودم به حد شوق و هیچ دلم نمی­خواست رویِ نقشه یک وجب آن­طرف­تر دنیا آمده باشم. نه برایِ یک تکه خاک نه، برایِ مردمش. مردمی که دیروز «نیاز به قهرمان نداشتند» گرچه یکی داشتند، یکی خوبش را هم. قهرمانی که منتظر بودم بیاید بگوید چاره نیست بروید خانه­هایتان ولی نگفت. اگر نبود آن چند نفر که دیروز و دیشبش کشته شدند دیروز هیچ چیز کم نداشت.

 

+ پری زا / 13:41