|
روحم به هزار دیو و پریچه آبستن، تا سحر چه زایم از پس درد
|
خاطراتِ هنرپیشهی نقشِ اول

گفت: «با رادی قرار داشتیم کافه فیروز که "از پشتِ شیشهها" را بخواند، حرفش را بزنیم و نقد کنیم. وقتی رسیدیم که آلاحمد هم بود و شنید. بعد هم درآمد که: "حضرت! این نویسندهی شما(شخصیتِ بامدادِ از پشتِ شیشهها) چرا راه نمیرود؟ بیرون نمیرود؟ نکند لنگ است؟ اصلن چرا یک چوبِ زیربغل دستش نمیدهی" و این نقدِ غالبِ آن دوره بود. الزامِ پایبندی به تئاترِ متعهد. این که همه باید مبارزه کنند آن هم مسلحانه و حالا که این نویسنده اهلِ مبارزه نیست، چوبْ لازم است. درحالیکه نویسندهی رادی چوب نمیخواست، شخصیتپردازی میخواست. روزنامه میخواست که بخواند، تلوزیون که ببیند، بیرون رفتن و دانستن و قدری طنز و مهر و خروش و قدرتِ تحلیل و خلاصه تمامِ آنچه رادیِ روشنفکرِ نویسندهی دههی۴۰ داشت و این نویسنده ندارد. که اگر داشت میشد ثبت کنندهی آگاه و چوبِ زیربغل نمیخواست و اگر یک روزی من بخواهم اجرایش کنم مثلِ همان متنِ اول چوب را میگذارم کنار. ولی آلاحمد گفت: "چرا قهرمانِ تو تفنگ دست نمیگیره حضرت." و این بود که آن سالها قیصر که آمد و چاقو کشید همه خیال کردند این همان روشنفکرِ مسلحِ مبارز است و آن همه حرفش را زدند ولی هیچکس حواسش نبود که با رضاموتوری "نویسنده" را مسخره میکند.»
حالا البته که دلم میخواست درست بنشینم دوباره گوش کنم و تمامِ حرفهایِ جنابِ بیضایی را به همان شیوایی که گفتند، چیده-به-چیده با خندهها و طنزِ تیزِ شکرینِشان بنویسم اینجا ولی لابد اهلش به وقت مینویسند. فعلن همین نقلِ به مضمون(کاملن با تکیه بر حافظهی نگارنده که معلومالحال هم هست)، تحفهی جلسهی دیشب سیِ ماهِ دومِ پاییز، نقد و بازخوانیِ "از پشتِ شیشههای" جنابِ رادی.
پ.ن:
ینی از یه ماهِ قبل هماهنگ میکردیم، لیست مینوشتیم، خودمونو هلاک میکردیم بعد، روزِ موعود چارپر آدم بیشتر نبودیم(که تازه یکیمونم گم میشد دیر میرسید. حالا منظورم شخصِ خاصی که نیست ری، ولی خداییش چه جوری درِ دانشگاهو بلد نبودی خب؟ هنوز برام سؤاله) حالا دیروز صب با یه اس.ام.اس، مارال، فرید، مجید، زهرا، آوا، افروز، علی، سارا، شهروز، اون یکی فرید، مهدی، نسیم، من و بیضایی! ینی اون وختا هنوز اس.ام.اس اختراع نشده بود؟
هنر کاوش است، نه یک شکلِ نهایی*
در ۲۷ فوریه یک تمرین(توراندخت اثر کارلو گوتزی) با لباس به طور خصوصی برایِ استانیسلاوسکی، دانچکو، و بازیگران و هنرآموزان تئاتر هنر مسکو برگذار شد. خودِ واختانگوف در خانهاش در حال مرگ بود. در نخستین انتراکت، استانیسلاوسکی به واختانگوف تلفن کرد و در دومین انتراکت یک سورتمه کرایه کرد و به دیدنش رفت. دستور داد که اجرا تا برگشتنش متوقف بماند. واختانگوف به او گفت: "می خواستم که این بازیگران حقیقتاً زندگی کنند، واقعاً بخندند و بگریند. آیا به اینها اعتقاد داری؟"
استانیسلاوسکی جواب داد: "موفقیت تو درخشان است." سپس به تئاتر بازگشت و اجرا ادامه پیدا کرد. در پایان استانیسلاوسکی به بازیگران گفت: "در طولِ بیست و سه سال عمر تئاتری هنر مسکو، پیروزیهایِ معدودی چون این بوده است. شما چیزی را یافتهاید که بسیاری از تئاترها به عبث مدتها در جستجویش بودهاند." (صفحه ی ۵۳)
تئاتر تجربی از استانیسلاوسکی تا پیتر بروک، جیمز روز-اونز، مصطفی اسلامیه، نشر سروش، ۱۳۸۵.
*یوگنی واختانگوف
سالِ پیش که کتاب را میخواندم پر بود از جملاتِ نصفه-نیمه و بیارجاع، پانویسهایِ بد و یکی-در-میان، بندهایِ نامربوطی که معلوم نبود چه دخلی به هم داشتند و خلاصه همه چیزش مرا وامیداشت که بی اختیار فریاد بزنم: "ای مادر به فلان(آن روزها این فحشِ موردِ علاقه اما کم کاربردِ من محسوب میشد) الهی بمیری با این کتاب نوشتنت. بمیریــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی" و دستِ آخر آنقدر گریه کردم و خودم را به در-و-دیوار کوبیدم تا به هربدبختی بود آن روزهایِ سیاه به سرآمد. حالا معلوم نیست طیِ این یک سال چه اتفاقی افتاده! کتاب را دوباره میخوانم، به شیرینیِ قند است و هرچند صفحه یک بار ناگهان دستخوشِ فورانِ احساساتِ متعالی میشوم، خیلی یواش و شیرین به احترامِ و تحسینِ این زنان و مردانِ ستودنی اشک میریزم و آرزو میکنم کاش یکی بنشیند(این همان بردارد است) از تمامِ اینها(از بعضی ها که حکمن هست البته) یک اقتباسِ مبسوطِ سینمایی ترتیب دهد تا بشود بروی ببینی و سرِ صبر یک دامن اشک بریزی و کیفش را ببری.
ها؟
طاعت از دست نیاید گنهی باید کرد؟
در دلِ دوست به هر حیله رهی باید کرد؟
پ.ن:
ریحان خدا کورت می کنه رفتی گرفتی خوابیدی منو این تو ول کردی، تنا. الان بزنم یکی یو منفجر کنم خوبه؟
برایِ فوزیه
نخِ نازکِ جملهها، نخِ نازکِ نورها یک روایتِ داستانی است
حافظهام را فشار میدهم. چیزهایِ محوی دور میزند به محورِ یک جفت لب، زرشکی و مغرور. جنسِ لباس و کیف و کفش را هم یادم مانده با مقنعه، خاکستری، تیره. بعضی تکهها چنگی به دل نمیزند، بیسلیقهاند شاید یا بیدقت. ولی یکچیزی هم هست که جایی برایِ قضاوت نمیماند. یک جور «نزدیک نشوید، تمامش به خودم مربوط است». این بارِ اولیست که دختر را میبینم. همان روزِ اول.
نگاهِ اول کمرنگتر به خاطرم نشسته. من سوارِ تاکسی میرسم و اول تمامقدِ اوست که از قابِ پنجره پیداست و بعد که پیاده شوم تازه اولْ بار است که دختر را میبینم، قاطیِ خنده و شوخیِ بچهها که قبلِ من رسیدهاند. فقط سهتامان پسریم، باقی دخترهان. تویِ تصویرِ بعد بیصورت افتاده چون حواسم پیِ آشنایِ همراهش رفته بود. ولی بیشتر پیِ دو-دو زدن چشمهایِ او بودم میان خودم و خودش و آن آشنا. مانده بود با کی حرف میزنم. با آشنا حرف میزدم از دور، سلام میکردم. به او همان وقت که رسیدم سلام کردم. دست دادیم. کم میشناسمش. حالا که فکرش را میکنم چه مضحکهای، شلوغ. بخار بود و آدم بود تویِ یکوجب جا که میلولید. بیرون سرد بود. همه منتظر که درها را باز کنند. شنیدم، از دختر شنیدم که میگفت:
«به نظرِ من که کاملن مزخرف میگی. هیچم مخالفِ هم نیستن. اون آدم به نقدِ فرهنگستانیِ زمانِ خودش اعتراض داره. این داره میگه نباید به قیمتِ درآوردنِ سنبل و نمادایِ یک اثر دل-و-رودشو بریزیم بیرون و سلاخیش کنیم. که تازه اگه همچین چیزی توش باشه. بعدم به نظرِ من اصلن زمینهی کارِ این دوتا آدم...» این همان جوابی بود که باید. هنوز هم تویِ ذهنم برق میزند. باقیِ آن روز گنگ است. چیزِ بیشتری خاطرم نیست.
باز تصویری پر-پر میزند. این بارِ سوم است که میبینمش. یادم مانده سه ردیف پیشتر بود. دوستهایِ او میآیند تعارفش میکنند برود بنشیند پیشِشان که یعنی درست میشود پشتِ گردن من. سیگاری آتش میزنم که اینجا نباید. به سرکها که میکشم وقعی نمیگذارد، اصلن نمیبیند به گمانم. تویِ آن تاریکی خودم هم به زور میبینم ولی میبینم. صورت دارد و لب، زرشکی و مغرور. انصافم کجا رفته؟ دخترک حسابی خوشگل است. اولینبار است که حریص و بیمزاحم تماشایش میکنم. حواسش به من نیست خیره شده به رو-به-رو. خالی نشسته، او همراهش نیست تازه بعد است که میفهمم چرا. اتفاقی میفهمم. کلِ این تصویر چه حالا چه همانوقت که میدیدم افتاده تویِ مایعی شفاف از غروری قوامآمده که دیروزش نبود یا من ندیدم. دیروزش بیشتر آبی یادم مانده تا زرشکی. با یک جفت کفش و یک لیوانِ پلاستیکی از همین یکبارمصرفها. راستش همان اول از کفشهاشان دستگیرم شده بود! بعد ولی نگاهم مانده بود رویِ کتی که تویِ هوا تاب میخورد از میان یک جفت دست میرسید به پاهایِ آن یکی. دلم آشوب شد. یک بار بود ولی تا تهِ آن روز کت مدام چرخ میخورد تویِ دستها و میرسید به پاهایِ آن یکی. کت با دو نوارِ آبیِ تیره. کت را قبلن هم دیده بودم. برِ او دیده بودم. تا شب دلآشوبا داشتم. تهوع.
اما روزِ بعد، تمام را زرشکی یادم مانده و روزِ بعدتر بیقرارم که نوبتم برسد بلیتم را بگیرم، خلاص شوم بروم تهِ صف ببینمش. بعدِ من آمده خیلی بعدِ من. صف هم راه کشیده پشتِ دیوار، از چشم افتاده. دیر میکشد تا میروم. نیست، رفته. فقط یک آن-و-دم آمد و رفت. چرا؟ فهمیده لابد که بلیت گیرش نمیآید. نمانده. دیگر هم بعدِ این 4روزِ پشتِ هم و شلوغ، هیچوقت ندیدمش تا یک ماهِ بعد. شاید هم کمتر.
هراسان قاطیِ آدمها تاب میخورد. او همراهش نبود. تنها بود. آنقدر شلوغ بود که کسی نفهمد تعقیبش میکنم، خودش هم. نرسیده به میدان پا سست کرد به تماشایِ مغازهها. دلم ریخت تویِ خودش. او. لابد حالا یک چیزی برایِ او میخرد. اینجا تمام مردانهفروشیست. راهش را کشید رفت. دیگر هم تا خودِ میدان نه ایستاد، نه پیچید. میدان که رسید، خودش را بغل کرد، ایستاد منتظرِ خطیها. سر خم میکرد تویِ ماشینها، نمیشنیدم چه میگوید. ماشینِ دوم نه، سوم ترمز کرد. رفت. ماندم تا دیگر سرش از شیشهی پشتِ ماشین پیدا نبود.
و همین حالا ششمین بار است که میبینمش. درست تویِ قابِ من نشسته. این بار عمدی نیست. من مقصر نیستم، خودش از در آمد صاف نشست تویِ قابِ من. هیچبار عمدی نبود هر بار از اتفاق رسید و دمِنگاهم ایستاد یا نشست. پنج بار از شش بار همینجا، عجیب! منتها ردیفِ کناری. حالا درست 45دقیقه است که اینجا نشسته. اینبار فقط یک ردیف پیشتر از من. خیلی نزدیکتر از هربار. آن روزها دلیلی داشت هرروز بیاید، بیایم. شلوغ بود، همه بودند، ولی حالا کاملن از اتفاق شده. این همه اتفاق که از اتفاق نمیافتد. حالا که اینها را مینویسم میتوانم دستم را دراز کنم، مقنعهی خاکستریاش را بگیرم. دامنِ مقنعه گرفته به پشتیِ صندلی، چین افتاده، میتوانم برایش درست کنم. میشود بلند شوم، بروم صاف بشینم رویِ صندلیِ کناریاش بیکه حتی یک کلمه حرف بزنیم.
***
کمتر از 5 دقیقه پیش یه پسره از در اومد تو و کنارِ دختر نشست. فکر کنم این پسره باید همون او باشه بعدشم پسرِ بغلدستِ من که داشت اینارو مینوشت پا شد رفت بیرون. تا ۲-۳دقیقه دیگه فیلم شروع میشه. گمون نکنم دیگه برگرده. گشنمه، سردمم هست. یادم رفته ژاکتمو وردارم. شاید دلم بخواد دنبالش برم شایدم دلم بخواد حالا که اومدم فیلمو تماشا کنم. ولی این کاغذو یادگاری نگه میدارم به هر حال. شاید حالا یه سیگار آتیش زده، داره از خیابونِ کنارِ باغپشتی میره بالا شایدم وایستاده دمِ در عکسارو تماشا میکنه تا برف بند بیاد. او داره بلند-بلند میخنده. صمیمیان. الان او کتشو درآورد داد به دختر. اونم گذاشتش صندلی کناری. دلم یه همبرگرِ گنده میخواد.
معلوم نیست چرا قالبم پاک خل شده و هر روز یک اطواری میریزد. به هر حال فعلن که راهی نیست جز انتخابِ موقتِ این رختِ نو تا چارهای برایش پیدا کنم. از میانِ دوستانی که قالبِشان را با سایکو ساختهاند اگر کسی میداند علت چیست بسیار متشکر میشوم به من هم بگوید.
آدم هم چه موجودِ غریبیست، به چه چیزها که دل نمیبندد.
چرا ادبیات
مرد:
صبر کنید ببینم... آهان، درسته... با ماشین رفتم تا کابور. اونجا اسلحهم رو انداختم توی دریا. فکر میکردم آدم باید در این مواقع اسلحهش رو بندازه توی دریا. (میخندد) این رو توی یه کتاب خونده بودم.
زن:
(لحنی ترسناک) جنایتی رو که میخواستین مرتکب بشین هم توی همون کتاب خونده بودین؟
مرد:
آره اون رو هم خونده بودم.
زن:
(زن اعتراف میکند) من هم همینطور، زِنا در پاریس رو تویِ یه کتاب خونده بودم.
مرد:
ما چه آدمهایِ کتابخونی هستیم...
زن:
بله.
لاموزیکا دومین، مارگریت دوراس، تینوش نظمجو، نشر نی، ۱۳۸۷.
پ.ن:
دفاعیهی آخر:
دیروز روزِ بدی بود، امروز که نیست. گاهی لازمه آدم با پشتِ دست یکی محکم بزنه تو دهنِ وجدانش، دقیقن به این دلیل که اون احمق داره اشتباه میکنه. این دختر مریضه و من روانپزشک نیستم. حالا هرقدر هم که دلم برایِ خودش یا مادرِ صبورش بسوزه هیچ کاری نمیتونم براشون بکنم و معنیشم این نیست که آدم نیستم. تمام.
سه سالِ راهنمایی هروقت مقنعه از سرمان پس میرفت، جوری که مویِمان پیدا میشد معلمِ ادبیات خیلی جدی نصیحتِمان میکرد که: "خب این چهکاریست دخترجان؟ همیشه یک کاری بکنید که بیارزد، گناهِ لذتدار بکنید شما را به خدا. حالا که دارند پایِتان مینویسند، لااقل کیفش را ببرید. مویِتان را بریزید بیرون که چی، این هم شد گناه؟"
حالا این آدم که اصرار میکند: "چرا نه؟" خیلی تند و سگ-خلق همین حکایتِ معلمِمان را برایش میگویم. منتها دیگر نمیدانم با آن همه اعتمادبهنفس و "ای زمین بر قامتِ رعنا نگر"ی که برشداشته، اصلن منظورم را میفهمد یا نه؟
پ.ن:
امروز روزِ بدی بود، خیلی بد. خبر، ناگهان مثلِ کارد خورد به سیستمِ بیدفاع و مفلوکِ اعصابم. سردرد و تهوع هم از دنبال رسید. و زنگ، زنگ، زنگ، همهی آن زنگهایِ لعنتی. اما حق با ریحان است، کاری از من برایش نمیآید، این بهانه نیست. حقیقت است متاسفانه. حتی اگر تمامِ عمرم را بگذارم که به نک-و-نالش گوش کنم باز هم بدهکارم. فقط خدا میداند از ظهری چندبار آن تصویرِ رقتبارِ ندیده را پیشِ چشم آوردم و چندبار پرسیدهام از خودم که: "همین قدر آدم بودی؟" و هر بار که گفتم: "این منصفانه نیست. واقعن کاری از من برنمیآید." نیشخندِ بیرحمی جوابم را میدهد که: "توجیه، به هرحال هر عملی را میشود یک جوری توجیه کرد. نه؟"
اصلن همین که اینها را مینویسم اینجا برایِ توجیهِ خودم نیست؟ این که به ریحان و فوز و ملی و مامان زنگ میزنم برایِ تبرئهی خودم نیست، برایِ توجیه؟ من همیشه تویِ تشخیص مرزِ مفاهیم مشکل داشتم. اینکه تا کجا وظیفهی انسانیست و از کجا حماقت شروع میشود؟
حالا هنوز هم کسی چارانگشتِ جفتْ دستها را از تو گذاشته دو برِ صورتم با شستهاش تخمِ چشمم را مثلِ دوتا تیله به بیرون فشار میدهد. بیاغراق ناخوشم.
پخشِ فیلمِ اجرایِ
"مـــصـاحــبـــه"
محمد رحمانیان
۴شنبه / ۲۰آبان
ساعت ۱۷
مشهد، میدانتقی آباد، حوزهی هنری
اگه رفتین دیدین پخشِ فیلم نیست، اجرا زندست، "عباس رثایی" برداشته متنو دراماتورژی کرده، به کارگردانیِ خودش داره نقشِ "مهتاب نصیرپور" و "حبیب رضایی" رو بازی می کنه، به من فحش ندینا. تحتِ این شرایط فقط یه احتمال وجود داره، دور-و-برِ سالنو نگاه کنین، بیشک ریحان شوهرشو با خودش آورده.
پ.ن:
:خجالت
بود آیا؟
ماندهام مردد، به خودم غر میزنم: "اصلن این که نوشتی چه ربطی به ملت دارد که بگذاری اینجا، ها؟ لازم نکرده پست کنی" سرمیگردانم: "چـ ..." چشمم میگیرد بالایِ ستون، بعدِ رؤیایی و گلسرخی و شاملو و فروغ و براهنی، صدر نشسته نگاهم میکند. جاکن میشوم که: "ها، بیا. مشورت میکنیم اصلن."
شوخی-جدی ناخن را میلغزانم بینِ نازکیِ کاغذها، که: "بگذارم یا نه؟". عدل مینشیند به شاه بیتِ "مصلحتدید من آنست که یاران همهکار/ بگذارند و خمِ طرهی یاری گیرند"
حالا یکی نیست بگوید من که به مصلحتدیدِ شما از خیرِ نوشته گذشتم خواجه، شما هم معرفت کن بیا بگو از کجایِ این بیوقتیِ شب و تنهایی خمِ طرهی یاری گیرم؟
پ.ن:
این پیامی که برایِ گذاشتنِ کامنت میآید کارِ من نیست. خبر هم ندارم چهطور میشود برش داشت. اگر بلدید بفرمایید چه طور، تا بردارم.
به شدت احساس گناه می کنم. من به اون مامانه که تو چشایِ من نگاه می کرد و هی می گفت حالا چی می شه؟ جوری که انگار دخترشو از من می خواد اطمینان دادم که الان می ره خونه و می بینه دخترش اومده. ما سه تا نیم ساعتِ تموم اینو بهش گفتیم و فرستادیمش خونه. گفت دخترشو یتیم بزرگ کرده و تنهاست. همین الان برنامه ی تفسیرخبر گفت تعدادی از دخترایی که دیروز دستگیر شدن به مکانِ نامعلومی بردن و خبری ازشون نیست. ما بهش اطمینان دادیم. آرومش کردیم. گفت ترجیح می داده جلو چشمش تیر بخوره ولی نبرنش اینو یه مادر بدون اغراق می گفت. می گفت وقتی میومده این چیزارو به چشمش دیده که اومده. یادِ اون چشما می یوفتم و احساسِ گناه می کنم. می گفت از اون چیزا می ترسه. ما فرستادیمش خونه و بهش اطمینان دادیم. من قربون صدقش رفتم، نوازشش کردم و براش قسم خوردم که دخترش میاد. احساسِ گناه می کنم. لعنت به من. احساسِ بدی دارم. نباید این حقو داشته باشن. نباید.
یههمچین جنبشِ خودجوشی بوده این جنبش
ابراهیم نبوی اون شب میگفت اینا چیزی رو که از چند ماه قبل برنامهریزی میکنن نمیتونن درست اجرا کنن چه برسه به جنبشی که یهشبه اعلام کردن میخواد راه بیفته، حالا حتمن گند میزنن میره. یه چیزی میدونست بندهخدا.
وسطِ میدونِ هفتتیر با یه وانت که روش ۶تا بلندگو بستن دارن میرن. بیشترم به جایی که شعار بدن روضه میخونن. چون تا شعار میدن جوابایِ دیگهای اما با همون وزن از مردم تحویل میگیرن. بعد یه هو اون آقایی که داره از تو بلندگو جانشو فدایِ رهبر میکنه داد میزنه: "جنبشِ سبزِ علوی/جیرهخورایِ اجنبی" ! چند نفری تکرار میکنن. دو-سه بار که جیغ میزنه مثکه یکی میفهمه طرف داره چی میگه خودشو میرسونه که حلقتو ببند. صداش به طورِ ضمنی میاد که: "آخه نه که هی شعارایِ تازه میگن آدم..." باقیش شنیده نمیشه که داره برا گندی که زده چه توجیهی میاره یا اصلن فهمیده چرا بهش میگن نگو یا نه؟ من به اونی فکر میکنم که این شعارو رسونده و لابد حالا قند به دلش میسابن. قیافشو وقتی داشته شعارو میرسونده تصور میکنم، قند به دلم میسابن.
بعدم یکی نیست به اینا بگه آخه یه چیزی گفتن که سلاح رو از دستِ دشمن بگیرین، ولی نه که دیگه همونجوری رو به خودتون نگه دارین و بعدم شلیک کنین که. همین آقایِ مزبور تو بلندگو شعار میده دیکتاتورِ مذهبی نمیخوایم و اینا. الان ینی موسوی دیکتاتوره؟ اصولن میتونه باشه؟ به قدرت رسیده که حالا بخواد قدرتش مطلقه و دیکتاتوری باشه یا چی؟ بعد الان دیکتاتورِ مذهبی کیه که اینا نمی خوان؟ اگه نمیخوان چرا وقتی رو دیوار مینویسی "مرگ بر دیکتاتور" میرن خط-خطی میکنن؟ در یک کلام اینا چهشونه؟
پ.ن:
از امروز صحنههایِ دردناکی هم هست که حالا توان و انرژیِ گفتنش را ندارم، باشد برایِ بعد. فقط از تهِ دل امیدوارم دخترک همین حالا پیشِ مادرش باشد. مادری که ناخنهایش خونی بود بسکه دخترش را کشید ولی بردند. بردند: "چرا؟ چرا؟ چون ولیِفقیه. چون نایبِ امام زمانه" . این را مردکِ بسیجی با غیض و نفرت داد میزد.
"هر شب تو در فضایِ من وزیدن میگیری
و من لبریز از خواهشِ تو میشوم"
بیا، دورت بگردم. من که حرفی ندارم، اصلن هرشب بیا. هر وقت خواستی بیا قدمت هم روی چشم. فقط تو را به هر کسی که دوستش داری -که خوش به بختِ بلندش- با آن دو بادامِ شیرین و دهانِ نیمهبازی که مانده به لبخند، و دستها که یکی را تویِ کاسهی آن یکی گذاشتهای و مدام ضرب میزنی به خوابم نیا. به این شمایل آنقدر شبیهِ خودت میشوی که دیگر طاقت نمیمانی برایِ آدم که تاب بیاورد هی دیدن و هی نداشتنت را. حالا فدایِ سرت که نصفه شبی اینطور زابهراهم کردی که بیایم این را بگویم و بروم بخوابم، ولی به گوش بگیر تو را بهخدا، نمیدانی چه مصیبتی ست.
پ.ن:
گرچه امشب حسابی شبِ بدی بود بابت هشدار دکتر و سردردها و آن عدد چهاررقمیِ لعنتی اما شیرینیِ ای-میلِ دریافتیِ دیشب هنوز پایِ دندانم مانده. جوری که هنوز می شود بگویم حسابی شادم، کیفناک و مستانه. خب آدم که هرروز-هرروز از این چیزها نمیگیرد که.
رئیسجمهورها و هالهها

بهدرستیکه رئیسجمهورها بر دو گروهند؛ هالهدارها و بیهالهگان. همانا این نشانِ تمیزِ گروهی از آنان است که اعمالی یکسان دارند و غافلان انکار میکنند. هرآیینه بر شما باد که نیک بنگرید(+) و وای بر منکرانِ شما.
«ببین اون دوتا چه قشنگ با همن»
مرد گفت: «اون دو تا. اون دو تا را می گم. اون دو تا را ببين.» و با انگشت به ديوارهی شيشهای آبگير زد. روی شيشه كسی با سوزن يا ميخ، يادگاری نوشته بود. كودك اندكی بعد گفت: «دوتا نيستن.»
مرد گفت: «اون، آآ، اون، اون دو تا.»
كودك گفت: «همونا. دو تا نيستن. يكيش عكسه كه توی شيشه اونوری افتاده.»
مرد اندكی بعد كودك را به زمين گذاشت؛ آنگاه رفت به تماشای آبگيرهای ديگر.
ماهی و جفتش، ابراهیم گلستان
چه بغضِ تلخی داشت همان اول بار که خواندم. چه بغضِ تلخی دارد هنوز.
"همیشه همان
شگرد
همان..."*
ای سبز به اندیشه های روز-
-جنگل بیدار!
در سایه-روشن نمناک تو
که بوی عطر رفاقت می پراکند
گلگون شده ست،
چه قلب ها
که سبزترین جنگل بود
دامون
خسرو گلسرخی
*همیشه همان، احمد شاملو
امشب رفتم به آقایِ سیم فروشی می گم سیمِ آنتن بدین. می گه سرفیشاش نر-و-ماده باشه؟ می گم نمی دونم از همینا که می زنن به تلوزیون، بعد اونورشو می کنن تو دیوار. می گه خب، باید یه سرش نر باشه یه سرش ماده. منم طبقِ معمول که نمی فهمم طرف چی می گه می گم خب، خب، می گیرم میام خونه. تو تلوزیون می ره، ولی اون یکی سرشو هرچی فشار می دم تو دیوار نمی ره. نگا می کنم تو فیشه، تازه می فهمم بدبخت چی پرسیده بوده. خبر نداشتم هم تلوزیونم دختره، هم پریزِ آنتن مرکزی! حالا معلوم نیست اتصالِ اینا به هم اشکالِ شرعی نداره؟
آدم دلش می خواهد برود سکته کند

شما را به خدا حکمن بروید این ها را ببینید و بعد هرقدر صلاح دانستید جیغ بزنید اشک بریزید یا حتی سکته کنید.

البته به گمانم لازم است بگویم: «ممنون جناب نادر»! ها؟
این درست نیست
این همه راه، این همه دلتنگی را نیاورده بودم که بیایم تاب بیاندازم به موهام، پیرهنِ سرخ بپوشم با کولهی سبز، عطر بپاشم به آبیِ رگها، شال بیاندازم به سرم، ریش-ریش عینِ دلم که هست. بعد تند راه بیفتم تویِ باد، زود برسم، لفت بدهم، خودم را تویِ جامِ تمامِ مغازهها تماشا کنم که: «اَح، کاش قشنگ بودم لااقل». دلم مثلِ طبل بکوبد صدایش را از تمامِ تنم بشنوم و بعد... بعد هـیـچ. راهِ برگشت را قدم از قدم نشود که بردارم. این همه راه، این همه دلتنگی را نیاورده بودم که باز بردارم بادلِ خون بکشم با خودم ببرم. اصلن مگر این چمدان همهاش چهقدر جادارد؟
اول:
تنهایی یه چیزه و بیهمفهمی یه چیزِ دیگست. گاهی به قیمتِ به دست آوردن اولی دچارِ اینیکی میشی و اونوقت دیگه کیه که بتونه بیاد با اطمینانِ این آدمایِ همهچیزفهم وایسه و بگه ضرر کردی یا درست-و-حسابی شانس آوردی؟
دوم:
آقا چی کیفی داره به آدم میگن: «دانلود کنید و چیکار چیکار... رسانه شمایید» البت خب دردم داره دیگه.
خدا را پیش از آنکه...
- ببخشین آقا کاناپهیتختِخوابشو دارین؟(برایِ 165مُین بار تو اون روز)
- بله بفرمایین، از اینطرف.(اشاره میکنه به یه کاناپهی کت-و-گنده)
- این چن نفرس بعد؟
- سه نفره.
- نه آقا من تختِ سه نفره نمیخوام. یه نفره ندارین؟
- خانوم این یه کاناپهی سه نفرس، که وقتی بازش کنی یه تختِ یه نفره میشه. تختِ سه نفرم نداریم.
شلیکِ خندهی یه عده از تهِ مغازه میخوره پسِ سرم، تازه حالیم میشه چی گفتم. یهکم من-من میکنم میام بیرون.
کوفت، هیچم خنده نداره. خیلیم دردناکه. حالا من هی میگم حالم خوش نیس هیشکی باور نمیکنه. مخصوصن بعدِ ماجرایِ چندشبِ پیش جلویِ تئاترشهر با اون افتضاحی که بار آوردم. حالا هنوز یادم که میاد سرم تیر میکشه. هرچیام بیشتر فک میکنم بیشتر یادم مییاد چیا گفتم، هی حالم بدتر میشه. جذابم اینجاست که خودم کی فهمیدم؟ 4-5ساعتِ بعد. ینی رفتم خرید، رفتم کتابفروشی، با ری حرف زدیم. همشم حس میکردم یه چیزی هس که نمیفهمم چیه مثِ یه تار مو که هی حس کنی تو صورتته ولی نباشه. بعدِ بعدها، شب که رسیدم خونه، لباسامو کندم، آب زدم سر-و-صورتم، یخی آلبالویی به دست نشستم سرِصبر بجورم ببینم چه مرگمه، تازه فهمیدم چه گندی زدم. اصلن گمون کنم دارم به طورِ موازی تو یه دنیایِ دیگه زندگی میکنم بعد هرزگاهی یه سرم میزنم اینور که یه افتضاحی بار میاد مثِ همینا.
خداییش
- شهروز:
«ببخشین استاد خواستم بدونم "رومن گاری" نویسندهی تراز اولیه؟»
- استاد(با تیشرت نارنجیه، به شدت خوردنی):
«بستگی داره بخوای با کی مقایسش کنی خب. ولی کلن آدمِ خیلی فعالی بوده، مثلن لاب لاب لاب(شرحِ مبسوطی از فعالیتایِ این آدم) و دیگه اینکه همسر "جین سیبرگ" بوده که این خودش یه فعالیتِ تماموقت و عمده محسوب میشه.»
درمان نیز هم
ظرف میشورم سفالیهایِ آبی. چیز مینویسم. میخوانم. لباس میشورم. دست انداختهام زیرِ پارچهای با هزارتا گل ریزِ پنجهای. وسطِ خوابِ دمِ صبحم. نشستهام پا گرداندهام رویِ هم فیلم میبینم. موهایم را گیس میکنم. استانبولی درست میکنم. چای میخورم. مجله میخرم. تویِ تاکسی نشستهام. از خیابان ردمیشوم. تویِ چشمهایِ آدمی که حرف میزند نگاه میکنم. هرجا که هستم، هر غلطی که میکنم به مدار نیست، سکون ندارم، بیقرارم، هولم، عاصیام. حس میکنم کاری فوت شده. چیزی جامانده. جایی آتش گرفته! باید زود این را تمام کنم، بگذارم بروم. به داد برسم. لابد دور-و-بر کثیف است؟ یا باید بروم حمام یا باید چیزی را که نیمخوان کردهام تمام کنم؟ به کسی زنگ بزنم؟ یا مشقهام مانده شاید، ها؟ شاید؟
غذا را به هول-و-ولا میخورم میروم سراغ خواندن. همان بساط است. "دخترجوان" را تویِ صفحهی 52 روی صندلی رها میکنم، زنگ میزنم به ملی. صدبار میروم اینترنت میایم بیرون باز بلند نشده برمیگردم. فیلم را نصفه-نیمه ول میکنم میافتم به جانِ خانه تا شب میشورم، میسابم، مرتب میکنم، جا-به-جا میکنم، کفی میکنم، خرکش میکنم. ازنفس افتاده، خیسِ آب-و-عرق از لباسها خلاص میشوم میچپم حمام. زیر دوش خورد و خیس و خسته به داد میآیم که نه، این نبود، این نیست، اینها نیست. باز هولم، باز بیقرارم، باز همانم که بود. کارِ دیگری دارم لابد؟ ها. دلم شور میخورد، سرم چرخ میزند، تنم تاب میافتد. رویِ پام بند نیستم. سرِ خیس با یکتا حوله تا کمر از پنجره خم میشوم پایین. مدام تویِ خانه میچرخم با قاشقی، خودکاری، چیزی ضرب میزنم، به در، به میز، لیوان، بشقاب، کوفت. حرص میخورم. آواز میخوانم، همان که فقط خودم آهنگش را میدانم:
«من از تو مــــــــیمـــــــــــــــردم اما تو زِن_دِ _گا_نییّ ِ مــــــــــــــــــــن بودی
...»
بروم تئاتر؟ بروم بیدگل؟ بروم چشمه، صفوی، زیرِماشین، قبرستان، درک؟ نـــــــــــــــــــــــه.
نمیشود، نیست اینها نیست. هیچکدامِ اینها نیست. چیزِ دیگریست که میدانم، خوب هم میدانم. پیشِ چشمم تکرار میشود. ولی قرار است به رویِ خودم نیاورم. پس باز ظرف میشورم سفالیهایِ آبی. چیز مینویســــ... .
این مرد خداست

(+)
قطعه ی طنزی از احمد شاملو
حالا لابد همه شنیدین قبلن ولی خب من تازه شنیدمش. عالی بود، عالی، عالی. ماچ.
بعدِ چهار روز تنها تویِ خانه ماندن رخت-و-روم هیچ درست نبود. مثلِ آدمی که باید، به وظیفه بلند شدم عینِ ماتبردهها دوش گرفتم ولی تند. آن همه راه را رفتم. درست میدانستم کجا باید بروم. دو بار ماشین عوض کردم. بهوقت رسیدم. باز بود. پلهها را گرفتم رفتم بالا. چشمم که گرفت به اسمِ رویِ یکی از شیشهها خنده افتادم. کاش همین داشته باشد با این اسمش. سرک کشیدم که «کجا آمدهام؟». مرد بود. چهلساله شاید، خوشظاهر _نه لباس، سر-و-تن و دستهاش قشنگ بود_ سلام کردم. خوشمشرب و مؤدب هم بود. کمی ماندم. نداشت. گشت، نداشت. گفت شب زنگ بزنم شاید تویِ خانه داشته باشد.
دو زدم بالا اولی نه، دومی. داشت. از ردیفِ پشتِ سرم برداشت داد دستم، پیرمرد:
- همین؟
صاف تویِ چشمهاش خندیدم. حساب کردم دو زدم پایین سرک کشیدم که:
- پیدا کردم. نگردین.
- زنده باد. یا حق
پله را یکنفس با همان خنده و گیجی که همیشه دارم ریختم پایین، خوردم به پسری که سرش زیر بود. نگاهش کردم، نگاه نکرد. راه داد، رد شدم . رسیدم پیشِ در، ماندم که«خب، بعد؟»
نمیدانستم. بعدش را نمیدانستم. فرمان تا همینجا بود. مغزم کارش را تمام کرده بود. چیزی که باید، و داشتم. ساعت: پنج و ده دقیقه.
«خب، بعد؟»
نمیدانستم. اصلن از کجا باید میدانستم؟ مگر خودم خواسته بودم که بیایم؟ پیاده راه افتادم.
شب گریهام بند نمیشد. دل میزدم. هِقِ صدا از تویِ سینهام کنده میشد راه میداد اشک میریخت به صورتم. باز یک قلپ آب میخوردم. حرف هم نمیزدم، اشک. دو سمتِ گلوم درد میکرد. دوست داشتم خیال کنم سرما خوردهام. دوست داشتم با خودم لج باشم. به خودم گفتم نخنمایِ از مدافتاده، بیسواد، متظاهر. به خودم گفتم دچار به فقرِ کلمه. یواش گفتم. داد نمیزدم. عصبانی نبودم. غمگین بودم. سنگین و کهنه. بعد هم گرفتم خوابیدم.
![]()
امشب همسایهها کاملن حق دارند هر حرفی که میخواهند پشتِسرِ دخترِ تازهواردِ واحدِ 7k بزنند. چون او امروز قبل از ظهری به مدت 5 دقیقهی تمام یکنفس با صدایِ بلند غش-غش میخندید. با صدایِ بلند و بیقفه. اما قریب به 30دقیقهی بعد خیلی ناگهانی و با همان صدایِ بلند شروع به ناسزاگفتن کرد.
در واقع او دلایلِ خودش را داشت. DVDی لعنتی خراب شده بود و او نتوانست آخرش را ببیند آن هم دقیقن کجا! (اَکِهی). ولی خب همسایهها که این چیزها را نمیدانند، بنابراین حق دارند هر فکری بکنند و هر حرفی بزنند. دخترِ واحدِ 7k این را درک میکند.
امشب زنگ زده که:
- میری حموم آب نگیری تو برق.
- چشم!
- اون تختم از چفتِ پنجره بکش کنار، شبی-نیمی پرت نشی پایین.
- مامان جان نهایت تو خواب غلت میزنم بالانس نمیزنم که.
- اگه زلزله بشه شیشهها بریزه روت چی؟
اینهمه بالا، اینهمه شیشه بخوابم بیخِ دیوار؟ نگرانیاش را میفهمم خب، ولی نمیشود که تماشایِ ماه را بیخیال شد. تماشایِ سایههایِ همسایهرو-به-روییها که از پشتِ پردههایِ گلدارشان این طور آدم را به شهوتِ قصهپردازی میکشند. بعد هم انگار هیچ کارِ دیگری ندارند جز که مدام از پیشِ پرده رد شوند. خانهیشان از آنهاست که یک غمِ اصیلِ ماشیرنگی دارد.
اصلن چهطور دلم بیاید خودم را از اینهمه چراغِ ریزِ رنگی محروم کنم. چراغهایِ قرمزِ رویِ تیرهایِ بلندِ ناپیدا. چراغهایِ سفید که میآیند، نورشان راه میکشد و بعد هم پشتِ درختها گم میشوند. چراغهایِ پشتِ پردههایِ سفید، زرد، نارنجی با قصهها که حکمن دارند. چراغهایِ زیرِ درختها که دورشان سبز. و تازه نوارِ افق، آن دور با یک تکه از هزارتا رشته نورِ درهمِ رنگی که از اینجا مثلِ لباسهایِ پولکیِ خانمها وَل میزند که اینطور زنده بودنش تویِ بیوقتیِ شب آدم را یادِ شهرهایِ ساحلی میاندازد.
تازه هیچکدامِ اینها هم که نباشد این آسمانِ بنفشِ پاییز را بگذارم بخوابم زیرِ سقف، این چه حماقتیست؟ دوست دارم همان چفت بخوابم، پنجره هم باز.
شاخ و دم که ندارد
سیاهه ی اسباب و اثاثی را که لازم دارم مامان بفرستد گذاشته ام روی میز هی می روم میایم چیز ی کم و زیاد می کنم. توی آشپزخانه یادم می افتد اصل کاری را ننوشته ام می آیم بنویسم «میز سفیده» می بینم شادی زیر «فیشاش یادت نره» درشت و خوانا اضافه کرده «ماشین»! نگاهش می کنم. همان طور دمر که افتاده خیلی جدی برمی گردد که:
- تو نمی خوای سوار نشو بدش به من.
به خوش طعمی شوخیش می خندم. مداد را می گیرم و قاطی بازی می شوم:
کتاب خونم
کامپوترم
در کمدم با یادداشتاش
انتشارات امام(کلن چارراه دکترا و مسیر کوچه گردی)
پاتختی(چون اصولن زندگی بی پاتختی معنی نداره)
بستنی عسل(با فوز و ری و ملی هرکی دوتا)
نشر سپهری(در واقع آقای سپهری)
خانه ی اسباگتی(با سوپ اضافه)
...
همان خط دوم-سوم بازی را رها کرده ام. نشسته ام جدی و دقیق فکر می کنم که چیزی از قلم نیفتد.
اولین پست آدم از خانه ی خودش
آدم آن قدر حرف دارد که دلش می خواهد بگوید آن هم بعد از این همه محرومیت(بی اینترنتی بی فیلمی بی خان-و-مانی فلاکت بدبختی و...) ولی خب چه کار کند که دارد از خستگی بیهوش می شود و تازه می بینید که لب تاب آدم بعد از آن که از پیش آقای نمایندگی برگشته پاک خل شده و فارسی نوشتن یادش رفته. بنابراین فعلن فقط این که:
بعضی ها خیلی وقت پیش به جنبش سبز ایران پیوسته بوده اند ولی آدم یادش نبوده
آدم باورش نمیشود
آمدم نوشتهی دیشبم را بگذارم اینجا. چیزی دیدم(خواندم یعنی)، باورم نشد. پشیمان شدم و خلاص.
اول
فرید میگه خوابِ منو دیده. من نمیگم، ولی خوابِ مجیدو دیدم. مارال به آرین میگه اینکه ریش گذاشته خیلی بهش میاد، آرین به من نگا میکنه که: «آره؟». من به مارال میگم مانتوش خوشگلهشه. مجید به من میگه که شالِ بنفش چهقدر بهت میاد. ما کلن یه کلاسِ خوشبختیم. استاد محشره. ما مدام غش میکنیم از خنده. من و مارال خندههامون بلنده. استاد و مجید سفیدن، از زور خنده سرخ میشن.
دوم
اگه یه نفر که تا حالا به شدت تقلا میکرده و دست_و_پا میزده یه هو تمرگیده سرِجاش و دیگه هیچ صداییام ازش درنمییاد دلیل نمیشه که رفته یا کلن بیخیالِ همهچی شده برین یه نگا کنین شاید بدبخت غرق شده باشه کلن.(از هر جهت)