تبليغاتX
پری­زا
روحم به هزار دیو و پری­چه آبستن، تا سحر چه زایم از پس درد

 

خاطراتِ هنرپیشه­ی نقشِ اول

گفت: «با رادی قرار داشتیم کافه فیروز که "از پشتِ شیشه­ها" را بخواند، حرفش را بزنیم و نقد کنیم. وقتی رسیدیم که آل­احمد هم بود و شنید. بعد هم درآمد که: "حضرت! این نویسنده­ی شما(شخصیتِ بامدادِ از پشتِ شیشه­ها) چرا راه نمی­رود؟ بیرون نمی­رود؟ نکند لنگ است؟ اصلن چرا یک چوبِ زیربغل دستش نمی­دهی" و این نقدِ غالبِ آن دوره بود. الزامِ پایبندی به تئاترِ متعهد. این که همه باید مبارزه کنند آن هم مسلحانه و حالا که این نویسنده اهلِ مبارزه نیست، چوبْ لازم است. درحالی­که نویسنده­ی رادی چوب نمی­خواست، شخصیت­پردازی می­خواست. روزنامه می­خواست که بخواند، تلوزیون که ببیند، بیرون رفتن و دانستن و قدری طنز و مهر و خروش و قدرتِ تحلیل و خلاصه تمامِ آن­چه رادیِ روشن­فکرِ نویسنده­ی دهه­ی۴۰ داشت و این نویسنده ندارد. که اگر داشت می­شد ثبت کننده­ی آگاه و چوبِ زیربغل نمی­خواست و اگر یک روزی من بخواهم اجرایش کنم مثلِ همان متنِ اول چوب را می­گذارم کنار.  ولی آل­احمد گفت: "چرا قهرمانِ تو تفنگ دست نمی­گیره حضرت." و این بود که آن سال­ها قیصر که آمد و چاقو کشید همه خیال کردند این همان روشن­فکرِ مسلحِ مبارز است و آن همه حرفش را زدند ولی هیچ­کس حواسش نبود که با رضاموتوری "نویسنده" را مسخره می­کند.»

حالا البته که دلم می­خواست درست بنشینم دوباره گوش کنم و تمامِ حرف­هایِ جنابِ بیضایی را به همان شیوایی که گفتند، چیده-به-چیده با خنده­ها و طنزِ تیزِ شکرینِ­شان بنویسم این­جا ولی لابد اهلش به وقت می­نویسند. فعلن همین نقلِ به مضمون(کاملن با تکیه بر حافظه­ی نگارنده که معلوم­الحال هم هست)، تحفه­ی جلسه­ی دیشب سیِ ماهِ دومِ پاییز، نقد و بازخوانیِ "از پشتِ شیشه­های" جنابِ رادی

 

پ.ن:

ینی از یه ماهِ قبل هماهنگ می­کردیم، لیست می­نوشتیم، خودمونو هلاک می­کردیم بعد، روزِ موعود چارپر آدم بیشتر نبودیم(که تازه یکی­مونم گم می­شد دیر می­رسید. حالا منظورم شخصِ خاصی که نیست ری، ولی خداییش چه جوری درِ دانشگاهو بلد نبودی خب؟ هنوز برام سؤاله) حالا دیروز صب با یه اس.ام.اس، مارال، فرید، مجید، زهرا، آوا، افروز، علی، سارا، شهروز، اون یکی فرید، مهدی، نسیم، من و بیضایی! ینی اون وختا هنوز اس.ام.اس اختراع نشده بود؟

 

+ نوشته شده در  88/09/01ساعت 7:34  توسط پری­زا  | 

 

هنر کاوش است، نه یک شکلِ نهایی*

The Dybbuk  

در ۲۷ فوریه یک تمرین(توراندخت اثر کارلو گوتزی) با لباس به طور خصوصی برایِ استانیسلاوسکی، دانچکو، و بازیگران و هنرآموزان تئاتر هنر مسکو برگذار شد. خودِ واختانگوف در خانه­اش در حال مرگ بود. در نخستین انتراکت، استانیسلاوسکی به واختانگوف تلفن کرد و در دومین انتراکت یک سورتمه کرایه کرد و به دیدنش رفت. دستور داد که اجرا تا برگشتنش متوقف بماند. واختانگوف به او گفت: "می خواستم که این بازیگران حقیقتاً زندگی کنند، واقعاً بخندند و بگریند. آیا به اینها اعتقاد داری؟"

استانیسلاوسکی جواب داد: "موفقیت تو درخشان است." سپس به تئاتر بازگشت و اجرا ادامه پیدا کرد. در پایان استانیسلاوسکی به بازیگران گفت: "در طولِ بیست و سه سال عمر تئاتری هنر مسکو، پیروزیهایِ معدودی چون این بوده است. شما چیزی را یافته­اید که بسیاری از تئاترها به عبث مدتها در جستجویش بوده­اند." (صفحه ی ۵۳)

تئاتر تجربی از استانیسلاوسکی تا پیتر بروک، جیمز روز-اونز، مصطفی اسلامیه، نشر سروش، ۱۳۸۵.

*یوگنی واختانگوف

سالِ پیش که کتاب را می­خواندم پر بود از جملاتِ نصفه-نیمه و بی­ارجاع، پانویس­هایِ بد و یکی-در-میان، بندهایِ نامربوطی که معلوم نبود چه دخلی به هم داشتند و خلاصه همه چیزش مرا وامی­داشت که بی اختیار فریاد بزنم: "ای مادر به فلان(آن روزها این فحشِ موردِ علاقه اما کم کاربردِ من محسوب می­شد) الهی بمیری با این کتاب نوشتنت. بمیریــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی" و دستِ آخر آنقدر گریه کردم و خودم را به در-و-دیوار کوبیدم تا به هربدبختی بود آن روزهایِ سیاه به سرآمد. حالا معلوم نیست طیِ این یک سال چه اتفاقی افتاده! کتاب را دوباره می­خوانم، به شیرینیِ قند است و هرچند صفحه یک بار ناگهان دستخوشِ فورانِ احساساتِ متعالی می­شوم، خیلی یواش و شیرین به احترامِ و تحسینِ این زنان و مردانِ ستودنی اشک می­ریزم و  آرزو می­کنم کاش یکی بنشیند(این همان بردارد است) از تمامِ این­ها(از بعضی ها که حکمن هست البته) یک اقتباسِ مبسوطِ سینمایی ترتیب دهد تا بشود بروی ببینی و سرِ صبر یک دامن اشک بریزی و کیفش را ببری.

 

+ نوشته شده در  88/08/28ساعت 16:58  توسط پری­زا  | 

 

ها؟

طاعت از دست نیاید گنهی باید کرد؟

در دلِ دوست به هر حیله رهی باید کرد؟

 

پ.ن:

ریحان خدا کورت می کنه رفتی گرفتی خوابیدی منو این تو ول کردی، تنا. الان بزنم یکی یو منفجر کنم خوبه؟

 

+ نوشته شده در  88/08/27ساعت 3:12  توسط پری­زا  | 

 

برایِ فوزیه

نخِ نازکِ جمله­ها، نخِ نازکِ نورها یک روایتِ داستانی است 

حافظه­ام را فشار می­دهم. چیزهایِ محوی دور می­زند به محورِ یک جفت لب، زرشکی و مغرور. جنسِ لباس و کیف و کفش را هم یادم مانده با مقنعه، خاکستری، تیره. بعضی تکه­ها چنگی به دل نمی­زند، بی­سلیقه­اند شاید یا بی­دقت. ولی یک­چیزی هم هست که جایی برایِ قضاوت نمی­ماند. یک جور «نزدیک نشوید، تمامش به خودم مربوط است». این بارِ اولی­ست که دختر را می­بینم. همان روزِ اول.

نگاهِ اول کم­رنگ­تر به خاطرم نشسته. من سوارِ تاکسی می­رسم و اول تمام­قدِ اوست که از قابِ پنجره پیداست و بعد که پیاده شوم تازه اولْ بار است که دختر را می­بینم، قاطیِ خنده و شوخیِ بچه­ها که قبلِ من رسیده­اند. فقط سه­تامان پسریم، باقی دخترهان. تویِ تصویرِ بعد بی­صورت افتاده چون حواسم پیِ آشنایِ همراهش رفته بود. ولی بیشتر پیِ دو-دو زدن چشم­هایِ او بودم میان خودم و خودش و آن آشنا. مانده بود با کی حرف می­زنم. با آشنا حرف می­زدم از دور، سلام می­کردم. به او همان وقت که رسیدم سلام کردم. دست دادیم. کم می­شناسمش. حالا که فکرش را می­کنم چه مضحکه­ای، شلوغ. بخار بود و آدم بود تویِ یک­وجب جا که می­لولید. بیرون سرد بود. همه منتظر که درها را باز کنند. شنیدم، از دختر شنیدم که می­گفت:

«به نظرِ من که کاملن مزخرف می­گی. هیچم مخالفِ هم نیستن. اون آدم به نقدِ فرهنگستانیِ زمانِ خودش اعتراض داره. این داره می­گه نباید به قیمتِ درآوردنِ سنبل و نمادایِ یک اثر دل-و-رودشو بریزیم بیرون و سلاخیش کنیم. که تازه اگه همچین چیزی توش باشه. بعدم به نظرِ من اصلن زمینه­ی کارِ این دوتا آدم...» این همان جوابی بود که باید. هنوز هم تویِ ذهنم برق می­زند. باقیِ آن روز گنگ است. چیزِ بیشتری خاطرم نیست.

باز تصویری پر-پر می­زند. این بارِ سوم است که می­بینمش. یادم مانده سه ردیف پیش­تر بود. دوست­هایِ او می­آیند تعارفش می­کنند برود بنشیند پیشِ­شان که یعنی درست می­شود پشتِ گردن من. سیگاری آتش می­زنم که این­جا نباید. به سرک­ها که می­کشم وقعی نمی­گذارد، اصلن نمی­بیند به گمانم. تویِ آن تاریکی خودم هم به زور می­بینم ولی می­بینم. صورت دارد و لب، زرشکی و مغرور. انصافم کجا رفته؟ دخترک حسابی خوشگل است. اولین­بار است که حریص و بی­مزاحم تماشایش می­کنم. حواسش به من نیست خیره شده به رو-به-رو. خالی نشسته، او همراهش نیست تازه بعد است که می­فهمم چرا. اتفاقی می­فهمم. کلِ این تصویر چه حالا چه همان­وقت که می­دیدم افتاده تویِ مایعی شفاف از غروری قوام­آمده که دیروزش نبود یا من ندیدم. دیروزش بیشتر آبی یادم مانده تا زرشکی. با یک جفت کفش و یک لیوانِ پلاستیکی از همین یکبارمصرف­ها. راستش همان اول از کفش­هاشان دست­گیرم شده بود! بعد ولی نگاهم مانده بود رویِ کتی که تویِ هوا تاب می­خورد از میان یک جفت دست می­رسید به پاهایِ آن یکی. دلم آشوب شد. یک بار بود ولی تا تهِ آن روز کت مدام چرخ می­خورد تویِ دست­ها و می­رسید به پاهایِ آن یکی. کت با دو نوارِ آبیِ تیره. کت را قبلن هم دیده بودم. برِ او دیده بودم. تا شب دل­آشوبا داشتم. تهوع.

اما روزِ بعد، تمام را زرشکی یادم مانده و روزِ بعدتر بی­قرارم که نوبتم برسد بلیتم را بگیرم، خلاص شوم بروم تهِ صف ببینمش. بعدِ من آمده خیلی بعدِ من. صف هم راه کشیده پشتِ دیوار، از چشم افتاده. دیر می­کشد تا می­روم. نیست، رفته. فقط یک آن-و-دم آمد و رفت. چرا؟ فهمیده لابد که بلیت گیرش نمی­آید. نمانده. دیگر هم بعدِ این 4روزِ پشتِ هم و شلوغ، هیچ­وقت ندیدمش تا یک ماهِ بعد. شاید هم کمتر.

هراسان قاطیِ آدم­ها تاب می­خورد. او همراهش نبود. تنها بود. آن­قدر شلوغ بود که کسی نفهمد تعقیبش می­کنم، خودش هم. نرسیده به میدان پا سست کرد به تماشایِ مغازه­ها. دلم ریخت تویِ خودش. او. لابد حالا یک چیزی برایِ او می­خرد. این­جا تمام مردانه­فروشی­ست. راهش را کشید رفت. دیگر هم تا خودِ میدان نه ایستاد، نه پیچید. میدان که رسید، خودش را بغل کرد، ایستاد منتظرِ خطی­ها. سر خم می­کرد تویِ ماشین­ها، نمی­شنیدم چه می­گوید. ماشینِ دوم نه، سوم ترمز کرد. رفت. ماندم تا دیگر سرش از شیشه­ی پشتِ ماشین پیدا نبود.

و همین حالا ششمین بار است که می­بینمش. درست تویِ قابِ من نشسته. این بار عمدی نیست. من مقصر نیستم، خودش از در آمد صاف نشست تویِ قابِ من. هیچ­بار عمدی نبود هر بار از اتفاق رسید و دمِ­نگاهم ایستاد یا نشست. پنج بار از شش بار همین­جا، عجیب! منتها ردیفِ کناری. حالا درست 45دقیقه است که این­جا نشسته. این­بار فقط یک ردیف پیش­تر از من. خیلی نزدیک­تر از هربار. آن روزها دلیلی داشت هرروز بیاید، بیایم. شلوغ بود، همه بودند، ولی حالا کاملن از اتفاق شده. این همه اتفاق که از اتفاق نمی­افتد. حالا که این­ها را می­نویسم می­توانم دستم را دراز کنم، مقنعه­ی خاکستری­اش را بگیرم. دامنِ مقنعه گرفته به پشتیِ صندلی، چین افتاده، می­توانم برایش درست کنم. می­شود بلند شوم، بروم صاف بشینم رویِ صندلیِ کناری­اش بی­که حتی یک کلمه حرف بزنیم.

***

کمتر از 5 دقیقه پیش یه پسره از در اومد تو و کنارِ دختر نشست. فکر کنم این پسره باید همون او باشه بعدشم پسرِ بغل­دستِ من که داشت اینارو می­نوشت پا شد رفت بیرون. تا ۲-۳دقیقه دیگه فیلم شروع می­شه. گمون نکنم دیگه برگرده. گشنمه، سردمم هست. یادم رفته ژاکتمو وردارم. شاید دلم بخواد دنبالش برم شایدم دلم بخواد حالا که اومدم فیلمو تماشا کنم. ولی این کاغذو یادگاری نگه می­دارم به هر حال. شاید حالا یه سیگار آتیش زده، داره از خیابونِ کنارِ باغ­پشتی می­ره بالا شایدم وایستاده دمِ در عکسارو تماشا می­کنه تا برف بند بیاد. او داره بلند-بلند می­خنده. صمیمی­ان. الان او کتشو درآورد داد به دختر. اونم گذاشتش صندلی کناری. دلم یه همبرگرِ گنده می­خواد.

  

+ نوشته شده در  88/08/25ساعت 16:44  توسط پری­زا  | 

 

معلوم نیست چرا قالبم پاک خل شده و هر روز یک اطواری می­ریزد. به هر حال فعلن که راهی نیست جز انتخابِ موقتِ این رختِ نو تا چاره­ای برایش پیدا کنم. از میانِ دوستانی که قالبِ­شان را با سایکو ساخته­اند اگر کسی می­داند علت چیست بسیار متشکر می­شوم به من هم بگوید.

آدم هم چه موجودِ غریبی­ست، به چه چیزها که دل نمی­بندد.

 

+ نوشته شده در  88/08/25ساعت 4:12  توسط پری­زا  | 

 

چرا ادبیات

مرد:

صبر کنید ببینم... آهان، درسته... با ماشین رفتم تا کابور. اونجا اسلحه­م رو انداختم توی دریا. فکر می­کردم آدم باید در این مواقع اسلحه­ش رو بندازه توی دریا. (می­خندد) این رو توی یه کتاب خونده بودم.

زن:

(لحنی ترسناک) جنایتی رو که می­خواستین مرتکب بشین هم توی همون کتاب خونده بودین؟

مرد:

آره اون رو هم خونده بودم.

زن:

(زن اعتراف می­کند) من هم همین­طور، زِنا در پاریس رو تویِ یه کتاب خونده بودم.

مرد:

ما چه آدم­هایِ کتاب­خونی هستیم...

زن:

بله.

لاموزیکا دومین، مارگریت دوراس، تینوش نظم­جو، نشر نی، ۱۳۸۷.

 

پ.ن:

دفاعیه­ی آخر:

دیروز روزِ بدی بود، امروز که نیست. گاهی لازمه آدم با پشتِ دست یکی محکم بزنه تو دهنِ وجدانش، دقیقن به این دلیل که اون احمق داره اشتباه می­کنه. این دختر مریضه و من روانپزشک نیستم. حالا هرقدر هم که دلم برایِ خودش یا مادرِ صبورش بسوزه هیچ کاری نمی­تونم براشون بکنم و معنیشم این نیست که آدم نیستم. تمام. 

 

+ نوشته شده در  88/08/21ساعت 16:47  توسط پری­زا  | 

 

سه سالِ راهنمایی هروقت مقنعه از سرمان پس می­رفت، جوری که مویِ­مان پیدا می­شد معلمِ ادبیات خیلی جدی نصیحتِ­مان می­کرد که: "خب این چه­کاریست دخترجان؟ همیشه یک کاری بکنید که بیارزد، گناهِ لذت­دار بکنید شما را به خدا. حالا که دارند پایِ­تان می­نویسند، لااقل کیفش را ببرید. مویِ­تان را بریزید بیرون که چی، این هم شد گناه؟"

حالا این آدم که اصرار می­کند: "چرا نه؟" خیلی تند و سگ-خلق همین حکایتِ معلمِ­مان را برایش می­گویم. منتها دیگر نمی­دانم با آن همه اعتمادبه­نفس و "ای زمین بر قامتِ رعنا نگر"ی که برش­داشته، اصلن منظورم را می­فهمد یا نه؟

 

پ.ن:

امروز روزِ بدی بود، خیلی بد. خبر، ناگهان مثلِ کارد خورد به سیستمِ بی­دفاع و مفلوکِ اعصابم. سردرد و تهوع هم از دنبال رسید. و زنگ، زنگ، زنگ، همه­ی آن زنگ­هایِ لعنتی. اما حق با ریحان است، کاری از من برایش نمی­آید، این بهانه نیست. حقیقت است متاسفانه. حتی اگر تمامِ عمرم را بگذارم که به نک-و-نالش گوش کنم باز هم بدهکارم. فقط خدا می­داند از ظهری چندبار آن تصویرِ رقت­بارِ ندیده را پیشِ چشم آوردم و چندبار پرسیده­ام از خودم که: "همین قدر آدم بودی؟" و هر بار که گفتم: "این منصفانه نیست. واقعن کاری از من برنمی­آید." نیش­خندِ بی­رحمی جوابم را می­دهد که: "توجیه، به هرحال هر عملی را می­شود یک جوری توجیه کرد. نه؟"

اصلن همین که این­ها را می­نویسم این­جا برایِ توجیهِ خودم نیست؟ این که به ریحان و فوز و ملی و مامان زنگ می­زنم برایِ تبرئه­ی خودم نیست، برایِ توجیه؟ من همیشه تویِ تشخیص مرزِ مفاهیم مشکل داشتم. این­که تا کجا وظیفه­ی انسانی­ست و از کجا حماقت شروع می­شود؟

حالا هنوز هم کسی چارانگشتِ جفتْ دست­ها را از تو گذاشته دو برِ صورتم با شست­هاش تخمِ چشمم را مثلِ دوتا تیله به بیرون فشار می­دهد. بی­اغراق ناخوشم.

 

+ نوشته شده در  88/08/21ساعت 0:20  توسط پری­زا  | 

 

پخشِ فیلمِ اجرایِ

"مـــصـاحــبـــه"

محمد رحمانیان

۴شنبه / ۲۰آبان

ساعت ۱۷

مشهد، میدان­تقی آباد، حوزه­ی هنری

 

اگه رفتین دیدین پخشِ فیلم نیست، اجرا زندست، "عباس رثایی" برداشته متنو دراماتورژی کرده، به کارگردانیِ خودش داره نقشِ "مهتاب نصیرپور" و "حبیب رضایی" رو بازی می کنه، به من فحش ندینا. تحتِ این شرایط فقط یه احتمال وجود داره، دور-و-برِ سالنو نگاه کنین، بی­شک ریحان شوهرشو با خودش آورده.

پ.ن:

:خجالت

+ نوشته شده در  88/08/19ساعت 15:7  توسط پری­زا  | 

 

بود آیا؟

مانده­ام مردد، به خودم غر می­زنم: "اصلن این که نوشتی چه ربطی به ملت دارد که بگذاری این­جا، ها؟ لازم نکرده پست کنی" سرمی­گردانم: "چـ ..." چشمم می­گیرد بالایِ ستون، بعدِ رؤیایی و گلسرخی و شاملو و فروغ و براهنی، صدر نشسته نگاهم می­کند. جاکن می­شوم که: "ها، بیا. مشورت می­کنیم اصلن."

شوخی-جدی ناخن را می­لغزانم بینِ نازکیِ کاغذها، که: "بگذارم یا نه؟". عدل می­نشیند به شاه بیتِ "مصلحت­دید من آنست که یاران همه­کار/ بگذارند و خمِ طره­ی یاری گیرند" 

حالا یکی نیست بگوید من که به مصلحت­­دیدِ شما از خیرِ نوشته گذشتم خواجه، شما هم معرفت کن بیا بگو از کجایِ این بی­وقتیِ شب و تنهایی خمِ طره­ی یاری گیرم؟

 

پ.ن:

این پیامی که برایِ گذاشتنِ کامنت می­آید کارِ من نیست. خبر هم ندارم چه­طور می­شود برش داشت. اگر بلدید بفرمایید چه طور، تا بردارم.

 

+ نوشته شده در  88/08/19ساعت 2:53  توسط پری­زا  | 

 

به شدت احساس گناه می کنم. من به اون مامانه که تو چشایِ من نگاه می کرد و هی می گفت حالا چی می شه؟ جوری که انگار دخترشو از من می خواد اطمینان دادم که الان می ره خونه و می بینه دخترش اومده. ما سه تا نیم ساعتِ تموم اینو بهش گفتیم و فرستادیمش خونه. گفت دخترشو یتیم بزرگ کرده و تنهاست. همین الان برنامه ی تفسیرخبر گفت تعدادی از دخترایی که دیروز دستگیر شدن به مکانِ نامعلومی بردن و خبری ازشون نیست. ما بهش اطمینان دادیم. آرومش کردیم. گفت ترجیح می داده جلو چشمش تیر بخوره ولی نبرنش اینو یه مادر بدون اغراق می گفت. می گفت وقتی میومده این چیزارو به چشمش دیده که اومده. یادِ اون چشما می یوفتم و احساسِ گناه می کنم. می گفت از اون چیزا می ترسه. ما فرستادیمش خونه و بهش اطمینان دادیم. من قربون صدقش رفتم، نوازشش کردم و براش قسم خوردم که دخترش میاد. احساسِ گناه می کنم. لعنت به من. احساسِ بدی دارم. نباید این حقو داشته باشن. نباید.

+ نوشته شده در  88/08/14ساعت 20:9  توسط پری­زا  | 

 

یه­همچین جنبشِ خودجوشی بوده این جنبش

ابراهیم نبوی اون شب می­گفت اینا چیزی رو که از چند ماه قبل برنامه­ریزی می­کنن نمی­تونن درست اجرا کنن چه برسه به جنبشی که یه­شبه اعلام کردن می­خواد راه بیفته، حالا حتمن گند می­زنن می­ره. یه چیزی می­دونست بنده­خدا.  

وسطِ میدونِ هفت­تیر با یه وانت که روش ۶تا بلندگو بستن دارن می­رن. بیشترم به جایی که شعار بدن روضه می­خونن. چون تا شعار می­دن جوابایِ دیگه­ای اما با همون وزن از مردم تحویل می­گیرن. بعد یه هو اون آقایی که داره از تو بلندگو جانشو فدایِ رهبر می­کنه داد می­زنه: "جنبشِ سبزِ علوی/جیره­خورایِ اجنبی" ! چند نفری تکرار می­کنن. دو-سه بار که جیغ می­زنه مثکه یکی می­فهمه طرف داره چی می­گه خودشو می­رسونه که حلقتو ببند. صداش به طورِ ضمنی میاد که: "آخه نه که هی شعارایِ تازه می­گن آدم..." باقیش شنیده نمی­شه که داره برا گندی که زده چه توجیهی میاره یا اصلن فهمیده چرا بهش می­گن نگو یا نه؟ من به اونی فکر می­کنم که این شعارو رسونده و لابد حالا قند به دلش می­سابن. قیافشو وقتی داشته شعارو می­رسونده تصور می­کنم، قند به دلم می­سابن.

بعدم یکی نیست به اینا بگه آخه یه چیزی گفتن که سلاح رو از دستِ دشمن بگیرین، ولی نه که دیگه همون­جوری رو به خودتون نگه دارین و بعدم شلیک کنین که. همین آقایِ مزبور تو بلندگو شعار می­ده دیکتاتورِ مذهبی نمی­خوایم و اینا. الان ینی موسوی دیکتاتوره؟ اصولن می­تونه باشه؟ به قدرت رسیده که حالا بخواد قدرتش مطلقه و دیکتاتوری باشه یا چی؟ بعد الان دیکتاتورِ مذهبی کیه که اینا نمی خوان؟ اگه نمی­خوان چرا وقتی رو دیوار می­نویسی "مرگ بر دیکتاتور" می­رن خط-خطی می­کنن؟ در یک کلام اینا چه­شونه؟ 

پ.ن:

از امروز صحنه­هایِ دردناکی هم هست که حالا توان و انرژیِ گفتنش را ندارم، باشد برایِ بعد. فقط از تهِ دل امیدوارم دخترک همین حالا پیشِ مادرش باشد. مادری که ناخن­هایش خونی بود بس­که دخترش را کشید ولی بردند. بردند: "چرا؟ چرا؟ چون ولیِ­فقیه. چون نایبِ امام زمانه" . این را مردکِ بسیجی با غیض و نفرت داد می­زد. 

 

+ نوشته شده در  88/08/13ساعت 20:13  توسط پری­زا  | 

 

"هر شب تو در فضایِ من وزیدن می­گیری

و من لبریز از خواهشِ تو می­شوم"

بیا، دورت بگردم. من که حرفی ندارم، اصلن هرشب بیا. هر وقت خواستی بیا قدمت هم روی چشم. فقط تو را به هر کسی که دوستش داری -که خوش به بختِ بلندش- با آن دو بادامِ شیرین و دهانِ نیمه­بازی که مانده به لبخند، و دست­ها که یکی را تویِ کاسه­ی آن یکی گذاشته­ای و مدام ضرب می­زنی به خوابم نیا. به این شمایل آن­قدر شبیهِ خودت می­شوی که دیگر طاقت نمی­مانی برایِ آدم که تاب بیاورد هی دیدن و هی نداشتنت را. حالا فدایِ سرت که نصفه شبی این­طور زابه­راهم کردی که بیایم این را بگویم و بروم بخوابم، ولی به گوش بگیر تو را به­خدا، نمی­دانی چه مصیبتی ست.

 

پ.ن:

گرچه امشب حسابی شبِ بدی بود بابت هشدار دکتر و سردردها و آن عدد چهاررقمیِ لعنتی اما شیرینیِ ای-میلِ دریافتیِ دیشب هنوز پایِ دندانم مانده. جوری که هنوز می شود بگویم حسابی شادم، کیف­ناک و مستانه. خب آدم که هرروز-هرروز از این چیزها نمی­گیرد که.

 

+ نوشته شده در  88/08/10ساعت 5:29  توسط پری­زا  | 

 

رئیسجمهورها و هالهها

 

بهدرستیکه رئیسجمهورها بر دو گروهند؛ هالهدارها و بیهاله‌گان. همانا این نشانِ تمیزِ گروهی از آنان است که اعمالی یکسان دارند و غافلان انکار میکنند. هرآیینه بر شما باد که نیک بنگرید(+) و  وای بر منکرانِ شما.

 

+ نوشته شده در  88/08/10ساعت 2:32  توسط پری­زا  | 

 

«ببین اون دوتا چه قشنگ با همن»

مرد گفت: «اون دو تا. اون دو تا را می گم. اون دو تا را ببين.» و با انگشت به ديواره‌ی شيشه‌ای آبگير زد. روی شيشه كسی با سوزن يا ميخ، يادگاری نوشته بود. كودك اندكی بعد گفت: «دوتا نيستن.»
مرد گفت: «اون، آآ، اون، اون دو تا.»
كودك گفت: «همونا. دو تا نيستن. يكيش عكسه كه توی شيشه اونوری افتاده.»
مرد اندكی بعد كودك را به زمين گذاشت؛ آن‮گاه رفت به تماشای آبگيرهای ديگر.

ماهی و جفتش، ابراهیم گلستان

 

چه بغضِ تلخی داشت همان اول بار که خواندم. چه بغضِ تلخی دارد هنوز.

 

+ نوشته شده در  88/08/08ساعت 0:43  توسط پری­زا  | 

 

"همیشه همان

 شگرد

         همان..."*

 

ای سبز به اندیشه های روز-

                                    -جنگل بیدار!

در سایه-روشن نمناک تو

که بوی عطر رفاقت می پراکند

گلگون شده ست،

               چه قلب ها

               که سبزترین جنگل بود

 

دامون

 خسرو گلسرخی

 *همیشه همان، احمد شاملو

 

+ نوشته شده در  88/08/07ساعت 0:46  توسط پری­زا  | 

 

امشب رفتم به آقایِ سیم فروشی می گم سیمِ آنتن بدین. می گه سرفیشاش نر-و-ماده باشه؟ می گم نمی دونم از همینا که می زنن به تلوزیون، بعد اونورشو می کنن تو دیوار. می گه خب، باید یه سرش نر باشه یه سرش ماده. منم طبقِ معمول که نمی فهمم طرف چی می گه می گم خب، خب، می گیرم میام خونه. تو تلوزیون می ره، ولی اون یکی سرشو هرچی فشار می دم تو دیوار نمی ره. نگا می کنم تو فیشه، تازه می فهمم بدبخت چی پرسیده بوده. خبر نداشتم هم تلوزیونم دختره، هم پریزِ آنتن مرکزی! حالا معلوم نیست اتصالِ اینا به هم اشکالِ شرعی نداره؟

 

+ نوشته شده در  88/08/06ساعت 23:45  توسط پری­زا  | 

 

آدم دلش می خواهد برود سکته کند

شما را به خدا حکمن بروید این ها را ببینید و بعد هرقدر صلاح دانستید جیغ بزنید اشک بریزید یا حتی سکته کنید.

البته به گمانم لازم است بگویم: «ممنون جناب نادر»! ها؟

 

+ نوشته شده در  88/08/05ساعت 2:41  توسط پری­زا  | 

 

این درست نیست

این همه راه، این همه دل­تنگی را نیاورده بودم که بیایم تاب بیاندازم به موهام، پیرهنِ سرخ بپوشم با کوله­ی سبز، عطر بپاشم به آبیِ رگ­ها، شال بیاندازم به سرم، ریش-ریش عینِ دلم که هست. بعد تند راه بیفتم تویِ باد، زود برسم، لفت بدهم، خودم را تویِ جامِ تمامِ مغازه­ها تماشا کنم که: «اَح، کاش قشنگ بودم لااقل». دلم مثلِ طبل بکوبد صدایش را از تمامِ تنم بشنوم و بعد... بعد هـیـچ. راهِ برگشت را قدم از قدم نشود که بردارم. این همه راه، این همه دل­تنگی را نیاورده بودم که باز بردارم بادلِ خون بکشم با خودم ببرم. اصلن مگر این چمدان همه­اش چه­قدر جادارد؟

 

+ نوشته شده در  88/07/30ساعت 1:24  توسط پری­زا  | 

 

اول:

تنهایی یه چیزه و بی­هم­فهمی یه چیزِ دیگست. گاهی به قیمتِ به دست آوردن اولی دچارِ این­یکی می­شی و اونوقت دیگه کیه که بتونه بیاد با اطمینانِ این آدمایِ همه­چیزفهم وایسه و بگه ضرر کردی یا درست-و-حسابی شانس آوردی؟

 دوم:

آقا چی کیفی داره به آدم می­گن: «دانلود کنید و چی­کار چی­کار... رسانه شمایید» البت خب دردم داره دیگه.

 

+ نوشته شده در  88/07/28ساعت 1:5  توسط پری­زا  | 

 

خدا را پیش از آن­که...

-          ببخشین آقا کاناپه­ی­تختِ­خواب­شو دارین؟(برایِ 165مُین بار تو اون روز)

-          بله بفرمایین، از این­طرف.(اشاره می­کنه به یه کاناپه­ی کت-و-گنده)

-          این چن نفرس بعد؟

-          سه نفره.

-          نه آقا من تختِ سه نفره نمی­خوام. یه نفره ندارین؟

-          خانوم این یه کاناپه­ی سه نفرس، که وقتی بازش کنی یه تختِ یه نفره می­شه. تختِ سه نفرم نداریم.

شلیکِ خنده­ی یه عده از تهِ مغازه می­خوره پسِ سرم، تازه حالیم می­شه چی گفتم. یه­کم من-من می­کنم میام بیرون.

کوفت، هیچم خنده نداره. خیلی­م دردناکه. حالا من هی می­گم حالم خوش نیس هیشکی باور نمی­کنه. مخصوصن بعدِ ماجرایِ چندشبِ پیش جلویِ تئاترشهر با اون افتضاحی که بار آوردم. حالا هنوز یادم که میاد سرم تیر می­کشه. هرچی­ام بیشتر فک می­کنم بیشتر یادم می­یاد چیا گفتم، هی حالم بدتر می­شه. جذابم این­جاست که خودم کی فهمیدم؟ 4-5ساعتِ بعد. ینی رفتم خرید، رفتم کتاب­فروشی، با ری حرف زدیم. همشم حس می­کردم یه چیزی هس که نمی­فهمم چیه مثِ یه تار مو که هی حس کنی تو صورتته ولی نباشه. بعدِ بعدها، شب که رسیدم خونه، لباسامو کندم، آب زدم سر-و-صورتم، یخی آلبالویی به دست نشستم سرِصبر بجورم ببینم چه مرگمه، تازه فهمیدم چه گندی زدم. اصلن گمون کنم دارم به طورِ موازی تو یه دنیایِ دیگه زندگی می­کنم بعد هرزگاهی یه سرم می­زنم این­ور که یه افتضاحی بار میاد مثِ همینا.

 

+ نوشته شده در  88/07/19ساعت 1:56  توسط پری­زا  | 

 

خداییش

 

- شهروز:

«ببخشین استاد خواستم بدونم "رومن گاری" نویسنده­ی تراز اولیه؟»

- استاد(با تی­شرت نارنجیه، به شدت خوردنی):

«بستگی داره بخوای با کی مقایسش کنی خب. ولی کلن آدمِ خیلی فعالی بوده، مثلن لاب لاب لاب(شرحِ مبسوطی از فعالیتایِ این آدم) و دیگه این­که همسر "جین سیبرگ" بوده که این خودش یه فعالیتِ تمام­وقت و عمده محسوب می­شه.»

 

+ نوشته شده در  88/07/18ساعت 19:55  توسط پری­زا  | 

 

درمان نیز هم

ظرف می­شورم سفالی­هایِ آبی. چیز می­نویسم. می­خوانم. لباس می­شورم. دست انداخته­ام زیرِ پارچه­ای با هزارتا گل ریزِ پنجه­ای. وسطِ خوابِ دمِ صبحم. نشسته­ام پا گردانده­ام رویِ هم فیلم می­بینم. موهایم را گیس می­کنم. استانبولی درست می­کنم. چای می­خورم. مجله می­خرم. تویِ تاکسی نشسته­ام. از خیابان ردمی­شوم. تویِ چشم­هایِ آدمی که حرف می­زند نگاه می­کنم. هرجا که هستم، هر غلطی که می­کنم به مدار نیست، سکون ندارم، بی­قرارم، هولم، عاصی­ام. حس می­کنم کاری فوت شده. چیزی جامانده. جایی آتش گرفته! باید زود این را تمام کنم، بگذارم بروم. به داد برسم. لابد دور-و-بر کثیف است؟ یا باید بروم حمام یا باید چیزی را که نیم­خوان کرده­ام تمام کنم؟ به کسی زنگ بزنم؟ یا مشق­هام مانده شاید، ها؟ شاید؟

غذا را به هول-و-ولا می­خورم می­روم سراغ خواندن. همان بساط است.  "دخترجوان" را تویِ صفحه­ی 52 روی صندلی رها می­کنم، زنگ می­زنم به ملی. صدبار می­روم اینترنت میایم بیرون باز بلند نشده برمی­گردم. فیلم را نصفه-نیمه ول می­کنم می­افتم به جانِ خانه تا شب می­شورم، می­سابم، مرتب می­کنم، جا-به-جا می­کنم، کفی می­کنم، خرکش می­کنم. ازنفس افتاده، خیسِ آب-و-عرق از لباس­ها خلاص می­شوم می­چپم حمام. زیر دوش خورد و خیس و خسته به داد می­آیم که نه، این نبود، این نیست، این­ها نیست. باز هولم، باز بی­قرارم، باز همانم که بود. کارِ دیگری دارم لابد؟ ها. دلم شور می­خورد، سرم چرخ می­زند، تنم تاب می­افتد. رویِ پام بند نیستم. سرِ خیس با یک­تا حوله تا کمر از پنجره خم می­شوم پایین. مدام تویِ خانه می­چرخم با قاشقی، خودکاری، چیزی ضرب می­زنم، به در، به میز، لیوان، بشقاب، کوفت. حرص می­خورم. آواز می­خوانم، همان که فقط خودم آهنگش را می­دانم:

«من از تو مــــــــی­مـــــــــــــــردم اما تو  زِن_دِ _گا_نی­یّ ِ   مــــــــــــــــــــن بودی

...»­                                                                                            

بروم تئاتر؟ بروم بیدگل؟ بروم چشمه، صفوی، زیرِماشین، قبرستان، درک؟ نـــــــــــــــــــــــه.

نمی­شود، نیست این­ها نیست. هیچ­کدامِ این­ها نیست.­ چیزِ دیگری­ست که می­دانم، خوب هم می­دانم. پیشِ چشمم تکرار می­شود. ولی قرار است به رویِ خودم نیاورم. پس باز ظرف می­شورم سفالی­هایِ آبی. چیز می­نویســــ... .

 

+ نوشته شده در  88/07/17ساعت 3:3  توسط پری­زا  | 

 

این مرد خداست

(+)

قطعه ی طنزی از احمد شاملو

حالا لابد همه شنیدین قبلن ولی خب من تازه شنیدمش. عالی بود، عالی، عالی. ماچ.

 

+ نوشته شده در  88/07/14ساعت 3:2  توسط پری­زا  | 

 

بعدِ چهار روز تنها تویِ خانه ماندن رخت-و-روم هیچ درست نبود. مثلِ آدمی که باید، به وظیفه بلند شدم عینِ مات­برده­ها دوش گرفتم ولی تند. آن همه راه را رفتم. درست می­دانستم کجا باید بروم. دو بار ماشین عوض کردم. به­وقت رسیدم. باز بود. پله­ها را گرفتم رفتم بالا. چشمم که گرفت به اسمِ رویِ یکی از شیشه­ها خنده افتادم. کاش همین داشته باشد با این اسمش. سرک کشیدم که «کجا آمده­ام؟». مرد بود. چهل­ساله شاید، خوش­ظاهر _نه لباس، سر-و-تن و دست­هاش قشنگ بود_ سلام کردم. خوش­مشرب و مؤدب هم بود. کمی ماندم. نداشت. گشت، نداشت. گفت شب زنگ بزنم شاید تویِ خانه داشته باشد.

دو زدم بالا اولی نه، دومی. داشت. از ردیفِ پشتِ سرم برداشت داد دستم، پیرمرد:

-          همین؟

صاف تویِ چشم­هاش خندیدم. حساب کردم دو زدم پایین سرک کشیدم که:

-          پیدا کردم. نگردین.

-          زنده باد. یا حق

پله­ را یک­نفس با همان خنده و گیجی که همیشه دارم ریختم پایین، خوردم به پسری که سرش زیر بود. نگاهش کردم، نگاه نکرد. راه داد، رد شدم . رسیدم پیشِ در، ماندم که«خب، بعد؟»

نمی­دانستم. بعدش را نمی­دانستم. فرمان تا همین­جا بود. مغزم کارش را تمام کرده بود. چیزی که باید، و داشتم. ساعت: پنج و ده دقیقه.

«خب، بعد؟»

نمی­دانستم. اصلن از کجا باید می­دانستم؟ مگر خودم خواسته بودم که بیایم؟ پیاده راه افتادم.

شب گریه­ام بند نمی­شد. دل می­زدم. هِقِ صدا از تویِ سینه­ام کنده می­­شد راه می­داد اشک می­ریخت به صورتم. باز یک قلپ آب می­خوردم. حرف هم نمی­زدم، اشک. دو سمتِ گلوم درد می­کرد. دوست داشتم خیال کنم سرما خورده­ام. دوست داشتم با خودم لج باشم. به خودم گفتم نخ­نمایِ از مدافتاده، بی­سواد، متظاهر. به خودم گفتم دچار به فقرِ کلمه. یواش گفتم. داد نمی­زدم. عصبانی نبودم. غمگین بودم. سنگین و کهنه. بعد هم گرفتم خوابیدم.

 

+ نوشته شده در  88/07/11ساعت 15:20  توسط پری­زا  | 

 

امشب همسایه­ها کاملن حق دارند هر حرفی که می­خواهند پشتِ­سرِ دخترِ تازه­واردِ واحدِ 7k­ بزنند. چون او امروز قبل از ظهری به مدت 5 دقیقه­ی تمام یک­نفس با صدایِ بلند غش-غش می­خندید. با صدایِ بلند و بی­قفه. اما قریب به 30دقیقه­ی بعد خیلی ناگهانی و با همان صدایِ بلند شروع به ناسزاگفتن کرد.

در واقع او دلایلِ خودش را داشت. DVDی لعنتی خراب شده بود و او نتوانست آخرش را ببیند آن هم دقیقن کجا! (اَکِ­هی). ولی خب همسایه­ها که این چیز­ها را نمی­دانند، بنابراین حق دارند هر فکری بکنند و هر حرفی بزنند. دخترِ واحدِ 7k این را درک می­کند.

 

+ نوشته شده در  88/07/08ساعت 14:26  توسط پری­زا  | 

 

 

امشب زنگ زده که:

- می­ری حموم آب نگیری تو برق.

- چشم!

- اون تختم از چفتِ پنجره بکش کنار، شبی-نیمی پرت نشی پایین.

- مامان جان نهایت تو خواب غلت می­زنم بالانس نمی­زنم که.

- اگه زلزله بشه شیشه­ها بریزه روت چی؟

این­همه بالا، این­همه شیشه بخوابم بیخِ دیوار؟ نگرانی­اش را می­فهمم خب، ولی نمی­شود که تماشایِ ماه را بی­خیال شد. تماشایِ سایه­هایِ همسایه­رو-به-رویی­ها که از پشتِ پرده­هایِ گلدارشان این طور آدم را به شهوتِ قصه­پردازی می­کشند. بعد هم انگار هیچ کارِ دیگری ندارند جز که مدام از پیشِ پرده رد شوند. خانه­ی­شان از آن­­هاست که یک غمِ اصیلِ ماشی­رنگی دارد.

اصلن چه­طور دلم بیاید خودم را از این­همه چراغ­ِ ریزِ رنگی محروم کنم. چراغ­هایِ قرمزِ رویِ تیرهایِ بلندِ ناپیدا. چراغ­هایِ سفید که می­آیند، نورشان راه می­کشد و بعد هم پشتِ درخت­ها گم می­شوند. چراغ­هایِ پشتِ پرده­هایِ سفید، زرد، نارنجی با قصه­ها که حکمن دارند. چراغ­هایِ زیرِ درخت­ها که دورشان سبز. و تازه نوارِ افق، آن دور با یک تکه از هزارتا رشته نورِ درهمِ رنگی که از این­جا مثلِ لباس­هایِ پولکیِ خانم­ها وَل می­زند که این­طور زنده بودنش تویِ بی­وقتیِ شب آدم را یادِ شهرهایِ ساحلی می­اندازد.

تازه هیچ­کدامِ این­ها هم که نباشد این آسمانِ بنفشِ پاییز را بگذارم بخوابم زیرِ سقف، این چه حماقتی­ست؟ دوست دارم همان چفت بخوابم، پنجره هم باز.

 

+ نوشته شده در  88/07/08ساعت 1:40  توسط پری­زا  | 

 

شاخ و دم که ندارد

سیاهه ی اسباب و اثاثی را که لازم دارم مامان بفرستد گذاشته ام روی میز هی می روم میایم چیز ی کم و زیاد می کنم. توی آشپزخانه یادم می افتد اصل کاری را ننوشته ام می آیم بنویسم «میز سفیده» می بینم شادی زیر «فیشاش یادت نره» درشت و خوانا اضافه کرده «ماشین»! نگاهش می کنم. همان طور دمر که افتاده خیلی جدی برمی گردد که:

- تو نمی خوای سوار نشو بدش به من.

به خوش طعمی شوخیش می خندم. مداد را می گیرم  و قاطی بازی می شوم:

کتاب خونم

کامپوترم

در کمدم با یادداشتاش

انتشارات امام(کلن چارراه دکترا و مسیر کوچه گردی)

پاتختی(چون اصولن زندگی بی پاتختی معنی نداره)

بستنی عسل(با فوز و ری و ملی هرکی دوتا)

نشر سپهری(در واقع آقای سپهری)

خانه ی اسباگتی(با سوپ اضافه)

...

همان خط دوم-سوم بازی را رها کرده ام. نشسته ام جدی و دقیق فکر می کنم که چیزی از قلم نیفتد.

 

+ نوشته شده در  88/07/06ساعت 2:21  توسط پری­زا  | 

 

اولین پست آدم از خانه ی خودش

آدم آن قدر حرف دارد که دلش می خواهد بگوید آن هم بعد از این همه محرومیت(بی اینترنتی بی فیلمی بی خان-و-مانی فلاکت بدبختی و...) ولی خب چه کار کند که دارد از خستگی بیهوش می شود و تازه می بینید که لب تاب آدم بعد از آن که از پیش آقای نمایندگی برگشته پاک خل شده و فارسی نوشتن یادش رفته. بنابراین فعلن فقط این که: 

 

بعضی ها خیلی وقت پیش به جنبش سبز ایران پیوسته بوده اند ولی آدم یادش نبوده

 

+ نوشته شده در  88/07/03ساعت 2:58  توسط پری­زا  | 

 

آدم باورش نمی­شود

آمدم نوشته­ی دیشبم را بگذارم این­جا. چیزی دیدم(خواندم یعنی)، باورم نشد. پشیمان شدم و خلاص.

+ نوشته شده در  88/06/25ساعت 21:33  توسط پری­زا  | 

 

اول

فرید می­گه خوابِ منو دیده. من نمی­گم، ولی خوابِ مجیدو دیدم. مارال به آرین می­گه این­که ریش گذاشته خیلی بهش میاد، آرین به من نگا می­کنه که: «آره؟». من به مارال می­گم مانتوش خوشگله­شه. مجید به من می­گه که شالِ بنفش چه­قدر بهت میاد. ما کلن یه کلاسِ خوشبختیم. استاد محشره. ما مدام غش می­کنیم از خنده. من و مارال خنده­هامون بلنده. استاد و مجید سفیدن، از زور خنده سرخ می­شن.

دوم

اگه یه نفر که تا حالا به شدت تقلا می­کرده و دست_و_پا می­زده یه هو تمرگیده سرِجاش و دیگه هیچ صدایی­ام ازش درنمی­یاد دلیل نمی­شه که رفته یا کلن بی­خیالِ همه­چی شده برین یه نگا کنین شاید بدبخت غرق شده باشه کلن.(از هر جهت)

 

+ نوشته شده در  88/06/22ساعت 21:50  توسط پری­زا  |