تبليغاتX
پری‏زا
روحم به هزار دیو و پری‏چه آبستن، تا سحر چه زایم از پس درد

 

"من از تو می‏مردم، اما تو زندگانیِ من بودی"*

تو جوانیِ مرا ندیده‏ای. تو جوانیِ مرا نخواهی دید. پس بگیر هیچ‏کس جوانی‏ام را ندیده باشد. تو بگیر اصلن من همیشه پیر بوده‏ام. مرده بوده‏­ام. جوری هم بوده که انگار نیستن­‏ات را ببینی. تمامِ دردِ نبودن‏ات را هم بچشی. نه به اطوار مرده­‏ها که نیستند تا نبودنِ­‏شان را به چشم ببینند.

 

*فروغ

 

+ نوشته شده در  89/05/03ساعت 8:26  توسط پری‏زا  | 

 

به هر تارِ جانم صد آواز هست

دریغا که دستی به مضراب نیست*

 

وقتی تمامِ آن­‏چه می­‏خواهم بگویم با همان کلامِ ممنوع است که آغاز می‏­شود. پرهیزانه‏­ی بزرگ و مقدس، همان هجایِ خواسته و به همان است که ختم می‏­شود چیزی برایِ نوشتن نمی­‏ماند برای‏­ام. گاهی نهایتِ جنون به رعایت است. من واژه‏­ام را رعایت می­‏کنم و چیزِ دیگری برایِ گفتن نمی­‏ماند. نمی­‏خواهم که بماند. از حرمتِ همین واژه است نگفتن از آن‏­چه به تمام‏­ام تابیده، به تَنگِ تن‏­ام حتی.

 

 

 *شاملو

 

+ نوشته شده در  89/04/02ساعت 22:28  توسط پری‏زا  | 

 

"تو را نمی­‏بخشند که بی‏­گناهی و بخشش سزایِ پاکان نیست"*

شما را از خیلِ پریانِ نازکی که به بند برده‏­اید می­‏شناسیم، نه از حرف­هایِ‏­تان که جز دروغ نیست. حواسِ­‏تان باشد. شما را از پاک‏­ترین گناه­‏کارانِ زمین می­‏شود شناخت که به زندان می‏­برید به جرمِ هم‏­خوابگیِ کتاب‏­ها به جرمِ دانستن. شما را از آن‏­ها که دشمن گرفته­‏اید خوب می­‏شود شناخت.

 

*نصرت رحمانی

 

+ نوشته شده در  89/02/27ساعت 18:34  توسط پری‏زا  | 

 

"گرترودِ شانزده ساله انجیلِ عشقِ مرا نوشته است"

 

آخ که تا چه اندازه ابله‏­ایم وقتی خیال می­‏کنیم تنها-و-تنها برایِ ما و یا اولین‏­بار برایِ ماست. وقتی خیال می­‏کنیم پیش از ما کسی واژه-به-واژه همین جمله‏­ها، همین خواب­‏ها، همین حسرت­‏ها را نزیسته، عین-به-عین همین رنج‏­ها را نچشیده و بازنچشانده. چه­قدر ابله­‏ایم اگر خیال کنیم پیش از این کسی ما را زندگی نکرده است کسی شبیه­‏تر از ما به خودمان.

 

"به من نگاه کن، زیبا هستم آیا؟

نه، اما عاشق‏­ام

به من نگاه کن، جوان‏­ام آیا؟

نه، اما عاشق­‏ام

به من نگاه کن، زنده‏­ام آیا؟

نه، اما عاشق­‏ام"

 گرترود، کارل­‏تئودور درایر، 1964

 

+ نوشته شده در  89/02/08ساعت 17:19  توسط پری‏زا  | 

 

مامان­‏جون تویِ آن پیرهن­‏هایِ "بالتنه‏­کوتاه"ِ سبز و "آبین" که رنگ­‏هایِ مقدس­‏اش بود همیشه­‏ی خدا و هربار به یک بهانه‏­ای می‏­گفت: " آدم به آدم خوشه". و من نبودم. تنهایی بهترم بود و خیال می‏­کردم همیشه هم همان بمانم. ولی خب آدم چه می‏­داند؟ یک هو نگاه می‏­کنی می­‏بینی خوش­‏بختی. تمامِ هفته‏­ی پیش بودی. از شنبه تا سه­‏شنبه را یک‏­ریز. اصلن این روزها مدام خوشی آن هم به آدم‏­هات. به آدم­‏هایِ خودت. به آدم‏­هایِ نازنینِ خودت. به همان که سرِصبحی به بی‏­ربط­ترین و شیرین­‏ترین بهانه‏­ی دنیا زنگ می­‏زنند نفس­‏گیرترین جمله­‏ها را می‏­گویند و قطع می‏­کنند. که تویِ ناممکن‏­ترین ساعتِ شب در می­‏زنند می‏­آیند تو که: "مرگ چته؟". که برایِ سفارش‏­ات صدبار تا چارراهِ دکترا می‏­روند. که با آن همه که غریبه‏­ای تعارفت می‏­کنند پشتِ پیش­‏خوان، فیلم نشانت می­‏دهند "با اعمالِ‏­شاقه". که وقتی گریه داری محکم بغل‏­ات می­‏کنند، خیلی محکم، سفت. که بی­‏که بدانی، ببینی ازکجا تولدت را می­‏فهمند برایت "جاییزه" می‏­خرند. برایت غذا می­‏پزند، می‏­بندند تویِ بقچه می­‏آورند. یا از رؤیا­نشینِ­ محالِ‏­شان بلندمی­‏شوند می­‏آیند می‏­شوند استادت، هم­‏کلاسی­‏ات. یا بی­‏مقدمه و ادا-اصول می‏­شوند هم­‏سرویسی، هم­‏پالکی، هم‏­نشین، هم‏­خوان، هم‏­بین، هم‏­فهم. و آدم به آدم خوش می‏­شود.

 

+ نوشته شده در  89/02/03ساعت 5:1  توسط پری‏زا  | 

 

از دیشب  صدبار نوشته را خوانده‏ام که: "نه نشد" اما باز می‏­بینم مثلِ کسی که بخواهد شکرِ نعمتی را بگزارد باید این‏­ها را بگویم گرچه آن نشد که بخواهم. و احوالِ دوباره نوشتن‏­اش هم نیست.

تنبلانه بینِ ملافه‏­ها و پتو موج برمی‏­دارم از تاق­‏باز دمر می­‏شوم تا لب‏­هایم را برسانم به آخرین جمله‏­هایِ بندِ اول و می‏­مانم که تا دلم بخواهد بوسه­‏ام را کش­­‏دار و لذت­‏ناک بردارم. از همین هم هست که صفحه­‏ها بیشترِشان چین افتاده‏­اند. یک جاهایِ کمی هم خیسِ اشک شده. صداهایِ دوزخی­ و شکنجه‏­گری که از بیرونِ اتاق می­‏آید به هیچ­‏کجایم نیست یا دستِ­‏کم سعی می­‏کنم که نباشد. پس­‏می­زنم­‏شان. می­‏چرخم به پهلویِ راست دست می‏­اندازم زیرِ جلدِ سیاه و شکیل‏­اش که بی­‏لفاف و باوقار تاق مانده. یکی-دو­ جمله بعد خیلی کوتاه با مترجم هم­‏کلام می­‏شوم که از پس­‏اش کیفِ خنده شانه‏­هایم را می­‏لرزاند. این همه مرا کشانده آن آخر که بگوید فلان مطلب برایِ مترجم روشن نشد و چیزی سردرنیاورد. غش-غش می­‏گیرم به­بر و می­‏بوسم‏­اش بس که خوب است.

جفتِ­‏شان همین اندازه شوخ و مطبوع‏­اند. جنابِ راوی جدایِ از آفرینشِ آن همه هم­‏ذات­‏پنداری‏­ها که دیگر جدن مایه­‏ی دردسر است(بابتِ رنجِ هم‏­دانسته‏­ای که می‏­چشاند) با طنزِ ظریفِ بی­‏مانندش مدام مرا به زحمتِ قربان-صدقه و ابرازِشگفتی­‏هایِ نامعمول می­‏اندازد. دستِ خودم نیست با خودِ صفحه‏­ها حسِ محبت دارم. خیلی کتاب‏­ها هست که آدم به‏­غایت هم از خواندنِ­‏شان شوق و لذت نصیب­‏اش می‏­شود. چیز یاد می­گیرد یا حتی ممکن است بگوید: "اِ! عینِ من..." ولی این‏­جور نیست که بخواهی خطِ قانونیِ میانِ­ دنیاهایِ­‏تان را برداری و به اطوارِ جسم که قانونِ "دنیایِ خواننده" است ونه "دنیایِ متن" به­‏محبت بغل کنی، ببوسی، نوازش کنی درست انگار که محبوبی را. چه بسیار شاه‏­کارهایِ ادبی(به اعتبارِ داوریِ تاریخِ ادبیات) که بس‏­خوشاینداند اما به­ضرورت این­طور نیست­‏اند. ولی این هست. وقتِ خواندن، شبیه به قصه نیست جوری که بگویم(خودم نه­‏ها، ناخودآگاهِ درحینِ خواندنم بگوید) خب این بورخس است، یوساست، پل­استر است یا فلان نویسنده است خلاصه، این را فکر کرده/وام گرفته، نوشته، خوانده، ویرایش کرده، دوباره خوانده و آن­قدر تا چاپ شده و حالا پیشِ چشمِ من است؛ نه، که ناخودآگاهم(همان ناخودآگاهِ در حینِ خواندنم که زمینه‏­ی کلیِ اثر را برایِ دریافتِ خودآگاه شکل می­‏دهد) آدمی را می‏­بیند که دارد زندگی­‏اش را می­‏کند. نه در گذشته که همین حالا درست پیشِ چشمِ من. آدمی که از زورِ محبت بی­‏تابم که ببوسم­‏اش. بشقابی را به سمت‏­اش رد کنم. چیزی برایش محیا کنم. یا فقط کنارش بایستم حتی کمی دورتر حتی به­‏کل بیگانه اما بایستم و نمی­‏شود. همین هم هست که می‏­تابی به صفحه‏­ها، به تجسدِ آن آدم‏­ها در کالبدهایِ کاغذی و کلمه­ای­‏شان. درست مثلِ وقتی با کسی آن­‏همه محبت احساس می‏­کنی که در تنهاییِ خودت از سرِ مهر و نزدیکی نام­‏اش را وقتِ خواندن می‏­شکنی. یا  از غمی که سردچارش شده تلخ و دردمند اشک می­ریزی و گاه-و-بی‏­گاه بوسه­باران­اش می­‏کنی بابتِ مهری که در حق­‏ات کرده یا تنها از سرِ عطشِ دوستی که در آن دم حس می­‏کنی. اما در حضورش به حکمِ بیگانگی، سطحی نادیدنی جدایِ‏­تان می‏­گذارد. جدایی و بیگانه‏­بودنی چنان موردِ پذیرش که دم نمی‏­زنی به نیم­‏نگاهی معترض یا رنجیده حتی. فقط می­‏گذری و باز در غیبت و تنهایی به عکسی یا یادآوریِ هزاران­باره‏­ی آن دیدار یا شراره‏­بارانِ چشم‏­هاش یا حرکتِ ساده‏­ی دست­اش که در نیم­نگاهی دزدانه برداشته‏­ای، می‏­آویزی و آن­قدر دوره می‏­کنی تا چون تصویری رنگ­باخته از میانِ خیال‏­ات گم شود و چیزی که می­‏نمایاند دیگر لذتِ دیدارِ گذشته را نچشاند. این همان سطحِ محالِ وقتِ خواندنِ کتاب‏­هایِ ­این­چنینی‏­ست، که مانع از داشتنِ آدم‏­هایش می­‏شود اما مانعِ دوست داشتن و خواهشِ‏­شان نه. وقتی که دستت به آن آدم‏­ها، جاها و حوادثِ‏­شان نمی­‏رسد صفحه­‏ها را مسح می‏­کنی انگار عکسِ آدمی را که می­‏پرستی یا خیال‏­اش را که دوره می‏­کنی یا خواب‏­اش را مدام و بی‏­وقفه که می‏­بینی اما سهمِ تو نیست و می­‏دانی که نصیب­اش نمی­‏بری.

هرقدر هم که این حرف­‏ها به گوش تکراری یا به تحلیل تنها زبان‏­بازی و کلمه‏­پردازی جلوه کنند باز گزارشی­‏ست از منِ این روزها. و همین فرصتِ باز این­گونه زیستن است شاید که این چندوقته با تمامِ ناخوشی­‏هایِ دور-و-نزدیک گاهی به تمامی خوشبخت­‏ام(حتی با تمامِ این صداها که هنوز هم تمام‏­اش نکرده‏­اند، نمی‏­کنند.) خوش‏­بختم از تجربه­ای خوشایند تنها با نقصِ کوچکِ "ناممکن" بودن­اش. که چه اندازه هم بی­‏قدر است امکان و واقع و چه اندازه غم‏­هایش حقیر و خوشی‏­هایش ابلهانه، هرزمان که خیال این‏­گونه فرمان­‏روایِ بی­‏چونِ وجودت می­‏شود.

 

+ نوشته شده در  89/01/04ساعت 1:38  توسط پری‏زا  | 

 

غنیمتِ این روزهام

کاش می‏­شد فهمید چه­طور به این شکلِ یگانه­ی بی­‏مثال از «ادب» رسیده. ادبی بی­‏غش که ساختگی و نمایشی نیست، مثلِ بعضی‏­ها که رعایتِ آداب را نوعی نشان بر سینه‏­ی شخصیتِ­‏شان می­بینند نه حقی برایِ طرفِ مقابل آن‏­چنان که او. ادبِ خالص و بی‏­اطواری که نه نشانی از بزدلی دارد و نه ناشی از حسِ حقارت در برابرِ دیگران است بلکه ضروری‏­ست که گویی به آن مؤمن است و با هر کلمه و حرکت ستایش­‏اش می­کند. جوری که رعایتِ دیگران در نظرش نه وظیفه‏­ای اخلاقی و نه حقه‏­ای برایِ تشفیِ امراضِ روان که نسیمی دل­کش از سویِ رشدیافته­ترینِ آدم­ها به هر سوست، به طرفِ درختان که آن‏­طور بریدنِ­‏شان را منع می‏­کند، به سمتِ آدم‏­ها که شگفتی می­‏انگیزد و به تمامِ جهاتِ زیسته، متون، تصاویر.

نه­‏انگار که سنگینِ آن‏­همه دانش، نه­‏انگار که بیمار و دچار به رنجِ تن و نه حتی جوری که بشود فهمید دستِ­‏کم دوبرابرِ سنِ اغلبِ­‏مان را دارد که هرکدامِ این‏­ها دلیلی بود به­‏حق و یا دستاویزی که برتری­‏اش را به رخ بکشد بزرگوارانه و بی­‏همتا رعایتِ‏­مان کرد.

هزارساله باد، گرچه بی‏­مرگ است.

 

+ نوشته شده در  88/12/21ساعت 0:38  توسط پری‏زا  | 

 

و یأسم از صبوریِ روحم وسیع­‏تر شده بود*

کم می‏­شود. زیاد هم طول نمی‏­کشد که این­‏همه غم­‏گین باشم، ولی می­‏شود. جوری که انگار سرب ریخته­اند تویِ پاها و نوکِ پنجه‏­هام، سنگین می­‏شوم. راه رفتنم می‏­شود لخت و کرخت مثلِ آدمی که منگ از مخدر. این جور که هستم می­‏روم یک جایی که خنک­‏تر است، با چای­‏ای، کتابی، چیزی راست می­‏نشینم که خوابم نبرد که نیفتم. همان‏­طور نشسته چشم­‏ها راه می‏کشند. اول و آرام پاها ته‏­نشین می­‏شوند بعد خودم، تنم، سرم. می­‏خوابیم. همان‏­طور مچاله و کج-و-کوج ساعت‏­ها منگ و عمیق می­‏افتیم و خواب-به-خواب می­‏شویم. بیدار که می‏­شوم تمامِ تنم درد می‏­کند. استخوان­‏هام ناله می­‏کنند. پف­‏کرده و خرد-و-خمیر هنوز تویِ ته‏­مانده­ی رؤیاهایِ درهم و مغشوش بلند می‏­شوم. آنی پیشِ چشمم سیاه می‏­شود و می‏­ریزد. سرم چرخ می­‏خورد و تویِ هر فصلی که باشد سرما می­‏دود به تنم، لرز می­‏کنم. خودم را می­تابم به پتو. ژاکت می‏­پوشم. قبل­ترها می­‏رفتم پاهایِ یخم را می­‏سراندم زیرِ مامان که نشسته بود، دادش درمی­‏آمد، حالا نه. حالاها جوراب می‏­پوشم. ضخیم و پشمی. غمم باید سنگین باشد، توده و غلیظ با جوری که سررشته دستِ من نباشد. مثلِ ناتوانی به جیغ زدن تویِ خواب. فلج، صلب، تسلیم، وامانده. جوری که نه گریه دوا کند، نه حرف، نه خواندن، دیدن، نه هیچ. این جور که می­شوم -که کم هم می­شود- درد و درمان فقط خواب است. طولانی و طولانی و عمیق.

 

*فروغ

 

+ نوشته شده در  88/11/19ساعت 4:52  توسط پری‏زا  | 

 

آقایِ سپهریِ نازنین

 

نام کتاب: مجموعه آثار نمایشی بکت

مترجم: علی باش

ناشر: مهردامون

۱۳۸۸

 

فامیلی­ش را از رویِ سردرِ کتاب­فروشی­‏اش می‏­دانم که تویِ مسیرِ کوچه‏­گردی‏­ست بینِ جهاد و سینما و کلبه‏­ی اسپاگتی و امام. همین هم هست که مدام می­‏شود رفت. آدمِ نازنینی‏­ست. از آن­ها که خوب شد هستند. زیاد حرف نمی‏­زند. من هم به خلافِ همیشه آن‏­جا زیاد حرف نمی‏­زنم. صحبتِ‏­مان فقط چندبار گل انداخته. یک بارش معلوم نیست از کجا رسیده‏­ایم به ترجمه‏­ی یکی از آثارِ بکت که چندبرگ کاغذ از رویِ میزِ همیشه شلوغش می­‏دهد دستم: "داریم ترجمه می‏­کنیم..." بعد هم مفصل برایم می‏­گوید که به دوستی در ترجمه‏­ی مجموعه آثارِ بکت کمک می­‏کند. دنبالش هم هر کدام از اجراهایِ ضبط شده­‏ای که دیده­‏ایم حرف می‏­زنیم. خوب حرف می‏­زند. چند شبِ بعد CD اجرایِ "درانتظار گودو" را برایش می­‏برم. از آن شب هربار حالِ کتاب را می‏­پرسم. او هم حالِ کلاس­‏ها را می­‏پرسد گاهی. امروز که حوالیِ انقلاب کتاب را رویِ پیش­‏خوانِ مغازه‏­ای دیدم کلی ذوق کردم ولی خب دلم نیامد بخرم جز از خودش. زنگ زدم به ملی که باشد بهانه‏­ی این­‏بارِ کلبه رفتنِ­مان.

پ.ن:

این کتاب برگردانی‏­ست کامل از "مجموعه آثارِ نمایشیِ بکت" چاپِ انتشاراتِ  Faber & Faber لندن و شاملِ این نمایشنامه­‏ها­ست:

آخر بازی

روزهایِ خوش

همه­‏ی افتادگان

نمایشِ بی‏­کلام یک

نمایشِ بی­‏کلام دو

آخرین نوارِ کراپ

پیش­‏نویسی برایِ نمایش یک

پیش­‏نویسی برای نمایش دو

پاره‏­های آتش

پیش‏­نویسی برایِ رادیو یک

پیش­‏نویسی برایِ رادیو دو

گفتار و موسیقی

کاسکاندو

بازی

فیلم

نغمه­‏ی قدیمی

آمد و رفت

هی جو

نفس

نه من

آن بار

صدایِ پا

شبح سه‏­گانه

تنها گذرِ ابرها

قطعه­‏ی تک­گویی

خواباندن

بداهه‏­خوانی اوهایو

چهارگوش

فاجعه

شب و رویا

چی کجا

 

منبع

 

+ نوشته شده در  88/10/29ساعت 5:12  توسط پری‏زا  | 

 

نمایش و نقدِ فیلم

you the living

"شما زنده­‏ها"

کارگردان: روی اندرسون

زمان: چهارشنبه ۳۰دی‏­ماه ۱۳۸۸

ساعتِ ۱۷

مکان: ایران­‏شهر، باغ هنر، خانه‏­ی هنرمندان، سالن بتهون

به همراهِ جلسه­‏ی نقد توسطِ امیر پوریا

 

+ نوشته شده در  88/10/27ساعت 5:16  توسط پری‏زا  | 

 

در ستایش

اول که بسیاری فیلم­‏ها در سیاهه­‏ی دوستان هست که ندیده­ام متاسفانه و لابد اگر دیده بودم این­‏جا می­‏آمدند. و دوم خیلی سعی کردم در پروژه‏­ی مخدوش کردنِ مفهومِ عدد ده دستی نداشته باشم که خب نشد.

منتخبِ من از میانِ فیلم‏­هایِ دهه‏­ی اخیر:

۱. پدر و پسر (الکساندر ساکوروف)

۲. داگویل (لارس فون­‏تریه) + رقصنده در تاریکی

۳. در شهرِ سیلویا (خوزه لوییز گوئرین)

۴. تبعید (آندره­‏ی زویاگینتسف)

۵. زندگیِ شگفت­‏انگیزِ آملی پولن (ژان­پیر ژنه)

۶. پنهان (میشائیل هانه‏­که)

۷. مردِ بدونِ گذشته (آکی کوریسماکی) + نوری در تاریکی

۸. شاهزاده و سلحشور (تام تیکور)

۹. بچه (برادرانِ داردن)

۱۰. جاده‏­ی مالهالند (دیوید لینچ)

۱۱. من آنجا نیستم (تاد هینز)

۱۲. ۴ماه و ۳هفته و ۲روز (کریستین مانگیو)

۱۳. ۲۱ گرم (آلخاندرو گونزالس ایناریتو)

۱۴. اوه برادر کجایی؟ (برادرانِ کوئن)

۱۵. کاغذِ بی­خط (ناصر تقوایی)

۱۶. شبِ یلدا (کیومرث پوراحمد)

۱۷. سیمایِ زنی در دوردست (علی مصفا)

۱۸. ده (عباس کیارستمی)

 

+ نوشته شده در  88/10/26ساعت 10:8  توسط پری‏زا  | 

 

ASA   NISI   MASA

 

استوری    تو فکرِ ساختنِ یه فیلمم. در موردِ همه‏­ی این ماجراها، تجربیاتِ‏مون.

فیلیپ      چرا در موردش فیلم بسازی وقتی می­‏تونی واقعیتش رو تجربه کنی؟ بیشترِ فیلما در موردِ آدمایی­‏ان که یه چیزایی رو آرزو می­‏کنن اما نمی‏­تونن داشته باشن.

هشت-و-نیم زن

پیترگریناوی

۱۹۹۹

 

+ نوشته شده در  88/10/20ساعت 5:38  توسط پری‏زا  | 

 

زیستن و معجزه کردن

 

زیستن

و معجزه کردن؛

ورنه

      میلادِ تو جز خاطره­‏ی دردی بی­هوده چیست

هم از آن دست که مرگ­‏ات،

هم از آن دست که عبورِ قطارِ عقیمِ اَسترانِ تو

از فاصله‏­ی کویریِ میلاد و مرگ‏­ات؟

معجزه کن معجزه کن

که معجزه

             تنها

                   دست‏­کارِ توست

اگر دادگر باشی؛

که در این گستره

                       گرگان‏­اند

مشتاقِ بردریدنِ بی‏­دادگرانه‏ی آن

                                              که دریدن نمی­‏تواند.ـ

و دادگری

معجزه‏­ی نهایی­‏ست.

احمد شاملو

 

+ نوشته شده در  88/09/30ساعت 19:38  توسط پری‏زا  | 

 

ناسلامتی اول­‏بارم بوده ها

شد زندگی؟ یکی هم نیست بردارد یک بندِانگشت روغن-زردچوبه* درست کند، آدم را نرم بنشاند میانِ پاهاش، موها را بزند یک‏­ور، پیرهن را پس کند به تماشا که: "نامرد، چی کارم کرده". بعد هم خب خیلی یواش... . کوفت، کتک خوردم ناسلامتی، کبود شدم ها.(فوز باز نه که فردا چیز-میز بخری، بیایی به آدم محبت کنی، منظورم تو نیستی خب) 

از غرایبِ امروز که کم هم نبود(امروز دستم تکمیل بود، از دیدنِ جانباز جنگی با دستِ مصنوعی و بازیگرِ دمش­‏گرم، بگیر تا "لگد و باتوم و شوخی با برادرِ بسیجی" به شخصه، باران هم که بود) فقط همین باشد پیشِ­‏تان که خودشان خودشان را زدند، کشت-و-خون، لت-و-پار. هار بودند امروز. دعوا می‏­کردند، آشتی می­‏کردند، صلوات می‏­فرستادند! باز می‏­پریدند به هم. خودِ لباس­‏شخصی­ها هم دو دسته بودند.

کلن خوش­‏گذشته­ترین، پربارترین و پراتفاق‏­افتاده‏­ترین "جنبش" عمرم بود.

 

*اگر نمی‏دانید مرهم است برایِ ضرب­‏دیدگی. روغن می‏­گذارید داغ که شد، کمی زردچوبه می‏­ریزید توش، نسوخته برمی­‏دارید. فوت می­‏کنید داغ نباشد بعد یواش و بامحبت می‏­مالید رویِ تن و کبودی. هم­‏زمان قربان-صدقه و گلایه‏­ی عاشقانه/مادرانه هم توصیه می‏­شود.

 

+ نوشته شده در  88/09/17ساعت 3:2  توسط پری‏زا  | 

 

خیابانِ آفرینش، نبشِ خلاقیت*

نمایش عروسکی آرش

پیشنهاد:

نمایش عروسکیِ

"آرش"

نویسنده و کارگردان: فهیمه میرزا حسینی

آذرماه ۱۳۸۸/ساعت ۱۸

تئاترشهر، کارگاهِ نمایش

 

*عنوان دزدی ست.

 

+ نوشته شده در  88/09/13ساعت 22:36  توسط پری‏زا  | 

 

نامه‏­ی وارده­ به تاریخِ امروز با ملی و مخلفات

توضیح:

گرچه کاملن سعی کرده­ام نسبت به زبان‏­نگاره­ی شخصِ نگارنده­‏ی نازنین و خوردنی امانت­‏دار باشم اما کاش می­‏شد اصلِ جنس را ببینید با آن تاریخِ محشر پایِ نقاشیِ پیوست.

"... ه جان

من ترا خیلیـــ  دوست د ا ر م

از تحدل دو ست دار م

میتانم* ترا  بپرستم

آخترا خیـــلی دوستدا ر م

من ترا دو ست دارم چن

دوست خاله اَم  اَستیــــ  و با او حمکاریـــــ میکنی

فاطمه"

شما بیایید بگویید الان من در جوابِ این نامه چه راهی کنم که درخورِ جادویش باشد؟ نامه­ای ۶خطی با ۴بار دوستت دارم، یک دوست و آن جمله­‏ی بنیان‏­کنِ "میتانم ترا بپرستم"؟ کلاهم را بردارم، به احترامش برخیزم یا چه کار کنم خب؟ آخر دخترک این را در ۷سالگی‏­اش نوشته!

* بدونِ هیچ‏گونه ارتباطِ احتمالی با گادر حتی!!!

 

+ نوشته شده در  88/09/11ساعت 3:34  توسط پری‏زا  | 

 

خاطراتِ هنرپیشه­‏ی نقشِ اول

گفت: «با رادی قرار داشتیم کافه فیروز که "از پشتِ شیشه­‏ها" را بخواند، حرفش را بزنیم و نقد کنیم. وقتی رسیدیم که آل‏­احمد هم بود و شنید. بعد هم درآمد که: "حضرت! این نویسنده‏­ی شما(شخصیتِ بامدادِ از پشتِ شیشه­‏ها) چرا راه نمی‏­رود؟ بیرون نمی­‏رود؟ نکند لنگ است؟ اصلن چرا یک چوبِ زیربغل دستش نمی‏­دهی" و این نقدِ غالبِ آن دوره بود. الزامِ پایبندی به تئاترِ متعهد. این که همه باید مبارزه کنند آن هم مسلحانه و حالا که این نویسنده اهلِ مبارزه نیست، چوبْ لازم است. درحالی­که نویسنده‏­ی رادی چوب نمی­‏خواست، شخصیت­‏پردازی می‏­خواست. روزنامه می­‏خواست که بخواند، تلوزیون که ببیند، بیرون رفتن و دانستن و قدری طنز و مهر و خروش و قدرتِ تحلیل و خلاصه تمامِ آن­چه رادیِ روشن‏­فکرِ نویسنده­‏ی دهه‏­ی۴۰ داشت و این نویسنده ندارد. که اگر داشت می‏­شد ثبت کننده‏­ی آگاه و چوبِ زیربغل نمی­‏خواست و اگر یک روزی من بخواهم اجرایش کنم مثلِ همان متنِ اول چوب را می‏­گذارم کنار.  ولی آل‏­احمد گفت: "چرا قهرمانِ تو تفنگ دست نمی­‏گیره حضرت." و این بود که آن سال‏­ها قیصر که آمد و چاقو کشید همه خیال کردند این همان روشن­فکرِ مسلحِ مبارز است و آن همه حرفش را زدند ولی هیچ­‏کس حواسش نبود که با رضاموتوری "نویسنده" را مسخره می­‏کند.»

حالا البته که دلم می­‏خواست درست بنشینم دوباره گوش کنم و تمامِ حرف‏­هایِ جنابِ بیضایی را به همان شیوایی که گفتند، چیده-به-چیده با خنده­‏ها و طنزِ تیزِ شکرینِ‏­شان بنویسم این­‏جا ولی لابد اهلش به وقت می­‏نویسند. فعلن همین نقلِ به مضمون(کاملن با تکیه بر حافظه‏­ی نگارنده که معلوم‏­الحال هم هست)، تحفه‏­ی جلسه‏­ی دیشب سیِ ماهِ دومِ پاییز، نقد و بازخوانیِ "از پشتِ شیشه­‏های" جنابِ رادی

 

پ.ن:

ینی از یه ماهِ قبل هماهنگ می­‏کردیم، لیست می‏­نوشتیم، خودمونو هلاک می­‏کردیم بعد، روزِ موعود چارپر آدم بیشتر نبودیم(که تازه یکی­‏مونم گم می­‏شد دیر می‏­رسید. حالا منظورم شخصِ خاصی که نیست ری، ولی خداییش چه جوری درِ دانشگاهو بلد نبودی خب؟ هنوز برام سؤاله) حالا دیروز صب با یه اس.ام.اس، مارال، فرید، مجید، زهرا، آوا، افروز، علی، سارا، شهروز، اون یکی فرید، مهدی، نسیم، من و بیضایی! ینی اون وختا هنوز اس.ام.اس اختراع نشده بود؟

 

+ نوشته شده در  88/09/01ساعت 7:34  توسط پری‏زا  | 

 

هنر کاوش است، نه یک شکلِ نهایی*

The Dybbuk  

در ۲۷ فوریه یک تمرین(توراندخت اثر کارلو گوتزی) با لباس به طور خصوصی برایِ استانیسلاوسکی، دانچکو، و بازیگران و هنرآموزان تئاتر هنر مسکو برگذار شد. خودِ واختانگوف در خانه‏­اش در حال مرگ بود. در نخستین انتراکت، استانیسلاوسکی به واختانگوف تلفن کرد و در دومین انتراکت یک سورتمه کرایه کرد و به دیدنش رفت. دستور داد که اجرا تا برگشتنش متوقف بماند. واختانگوف به او گفت: "می‏خواستم که این بازیگران حقیقتاً زندگی کنند، واقعاً بخندند و بگریند. آیا به اینها اعتقاد داری؟"

استانیسلاوسکی جواب داد: "موفقیت تو درخشان است." سپس به تئاتر بازگشت و اجرا ادامه پیدا کرد. در پایان استانیسلاوسکی به بازیگران گفت: "در طولِ بیست و سه سال عمر تئاتری هنر مسکو، پیروزیهایِ معدودی چون این بوده است. شما چیزی را یافته­اید که بسیاری از تئاترها به عبث مدتها در جستجویش بوده­اند." (صفحه ی ۵۳)

تئاتر تجربی از استانیسلاوسکی تا پیتر بروک، جیمز روز-اونز، مصطفی اسلامیه، نشر سروش، ۱۳۸۵.

*یوگنی واختانگوف

سالِ پیش که کتاب را می­‏خواندم پر بود از جملاتِ نصفه-نیمه و بی‏­ارجاع، پانویس­‏هایِ بد و یکی-در-میان، بندهایِ نامربوطی که معلوم نبود چه دخلی به هم داشتند و خلاصه همه چیزش مرا وامی­‏داشت که بی اختیار فریاد بزنم: "ای مادر به فلان(آن روزها این فحشِ موردِ علاقه اما کم کاربردِ من محسوب می­‏شد) الهی بمیری با این کتاب نوشتنت. بمیریــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی" و دستِ آخر آنقدر گریه کردم و خودم را به در-و-دیوار کوبیدم تا به هربدبختی بود آن روزهایِ سیاه به سرآمد. حالا معلوم نیست طیِ این یک سال چه اتفاقی افتاده! کتاب را دوباره می‏­خوانم، به شیرینیِ قند است و هرچند صفحه یک بار ناگهان دستخوشِ فورانِ احساساتِ متعالی می‏­شوم، خیلی یواش و شیرین به احترامِ و تحسینِ این زنان و مردانِ ستودنی اشک می‏­ریزم و  آرزو می­‏کنم کاش یکی بنشیند(این همان بردارد است) از تمامِ این­‏ها(از بعضی ها که حکمن هست البته) یک اقتباسِ مبسوطِ سینمایی ترتیب دهد تا بشود بروی ببینی و سرِ صبر یک دامن اشک بریزی و کیفش را ببری.

 

+ نوشته شده در  88/08/28ساعت 16:58  توسط پری‏زا  | 

 

ها؟

طاعت از دست نیاید گنهی باید کرد؟

در دلِ دوست به هر حیله رهی باید کرد؟

 

پ.ن:

ریحان خدا کورت می کنه رفتی گرفتی خوابیدی منو این تو ول کردی، تنا. الان بزنم یکی یو منفجر کنم خوبه؟

 

+ نوشته شده در  88/08/27ساعت 3:12  توسط پری‏زا  | 

 

برایِ فوزیه

نخِ نازکِ جمله‏­ها، نخِ نازکِ نورها یک روایتِ داستانی است 

حافظه­‏ام را فشار می­‏دهم. چیزهایِ محوی دور می­‏زند به محورِ یک جفت لب، زرشکی و مغرور. جنسِ لباس و کیف و کفش را هم یادم مانده با مقنعه، خاکستری، تیره. بعضی تکه‏­ها چنگی به دل نمی‏­زند، بی­‏سلیقه‏­اند شاید یا بی‏­دقت. ولی یک­‏چیزی هم هست که جایی برایِ قضاوت نمی‏­ماند. یک جور «نزدیک نشوید، تمامش به خودم مربوط است». این بارِ اولی­‏ست که دختر را می‏­بینم. همان روزِ اول.

نگاهِ اول کم‏­رنگ­تر به خاطرم نشسته. من سوارِ تاکسی می‏­رسم و اول تمام­قدِ اوست که از قابِ پنجره پیداست و بعد که پیاده شوم تازه اولْ بار است که دختر را می‏­بینم، قاطیِ خنده و شوخیِ بچه‏­ها که قبلِ من رسیده‏­اند. فقط سه­‏تامان پسریم، باقی دخترهان. تویِ تصویرِ بعد بی‏­صورت افتاده چون حواسم پیِ آشنایِ همراهش رفته بود. ولی بیشتر پیِ دو-دو زدن چشم­‏هایِ او بودم میان خودم و خودش و آن آشنا. مانده بود با کی حرف می­‏زنم. با آشنا حرف می‏­زدم از دور، سلام می‏­کردم. به او همان وقت که رسیدم سلام کردم. دست دادیم. کم می­‏شناسمش. حالا که فکرش را می‏­کنم چه مضحکه‏­ای، شلوغ. بخار بود و آدم بود تویِ یک‏­وجب جا که می‏­لولید. بیرون سرد بود. همه منتظر که درها را باز کنند. شنیدم، از دختر شنیدم که می‏­گفت:

«به نظرِ من که کاملن مزخرف می‏­گی. هیچم مخالفِ هم نیستن. اون آدم به نقدِ فرهنگستانیِ زمانِ خودش اعتراض داره. این داره می­‏گه نباید به قیمتِ درآوردنِ سنبل و نمادایِ یک اثر دل-و-رودشو بریزیم بیرون و سلاخیش کنیم. که تازه اگه هم‏چین چیزی توش باشه. بعدم به نظرِ من اصلن زمینه‏­ی کارِ این دوتا آدم...» این همان جوابی بود که باید. هنوز هم تویِ ذهنم برق می­‏زند. باقیِ آن روز گنگ است. چیزِ بیشتری خاطرم نیست.

باز تصویری پر-پر می­‏زند. این بارِ سوم است که می‏­بینمش. یادم مانده سه ردیف پیش­‏تر بود. دوست‏­هایِ او می­‏آیند تعارفش می‏­کنند برود بنشیند پیشِ­شان که یعنی درست می­‏شود پشتِ گردن من. سیگاری آتش می‏­زنم که این‏­جا نباید. به سرک­‏ها که می‏­کشم وقعی نمی­‏گذارد، اصلن نمی­‏بیند به گمانم. تویِ آن تاریکی خودم هم به زور می­‏بینم ولی می­‏بینم. صورت دارد و لب، زرشکی و مغرور. انصافم کجا رفته؟ دخترک حسابی خوشگل است. اولین‏­بار است که حریص و بی­مزاحم تماشایش می­کنم. حواسش به من نیست خیره شده به رو-به-رو. خالی نشسته، او همراهش نیست تازه بعد است که می­‏فهمم چرا. اتفاقی می­‏فهمم. کلِ این تصویر چه حالا چه همان‏­وقت که می‏­دیدم افتاده تویِ مایعی شفاف از غروری قوام­‏آمده که دیروزش نبود یا من ندیدم. دیروزش بیشتر آبی یادم مانده تا زرشکی. با یک جفت کفش و یک لیوانِ پلاستیکی از همین یکبارمصرف­‏ها. راستش همان اول از کفش­‏هاشان دست­گیرم شده بود! بعد ولی نگاهم مانده بود رویِ کتی که تویِ هوا تاب می­‏خورد از میان یک جفت دست می­‏رسید به پاهایِ آن یکی. دلم آشوب شد. یک بار بود ولی تا تهِ آن روز کت مدام چرخ می­‏خورد تویِ دست‏­ها و می‏­رسید به پاهایِ آن یکی. کت با دو نوارِ آبیِ تیره. کت را قبلن هم دیده بودم. برِ او دیده بودم. تا شب دل­‏آشوبا داشتم. تهوع.

اما روزِ بعد، تمام را زرشکی یادم مانده و روزِ بعدتر بی­قرارم که نوبتم برسد بلیتم را بگیرم، خلاص شوم بروم تهِ صف ببینمش. بعدِ من آمده خیلی بعدِ من. صف هم راه کشیده پشتِ دیوار، از چشم افتاده. دیر می­‏کشد تا می­‏روم. نیست، رفته. فقط یک آن-و-دم آمد و رفت. چرا؟ فهمیده لابد که بلیت گیرش نمی­آید. نمانده. دیگر هم بعدِ این 4روزِ پشتِ هم و شلوغ، هیچ‏­وقت ندیدمش تا یک ماهِ بعد. شاید هم کمتر.

هراسان قاطیِ آدم‏­ها تاب می­‏خورد. او همراهش نبود. تنها بود. آن­قدر شلوغ بود که کسی نفهمد تعقیبش می­‏کنم، خودش هم. نرسیده به میدان پا سست کرد به تماشایِ مغازه‏­ها. دلم ریخت تویِ خودش. او. لابد حالا یک چیزی برایِ او می­خرد. این­‏جا تمام مردانه‏­فروشی­‏ست. راهش را کشید رفت. دیگر هم تا خودِ میدان نه ایستاد، نه پیچید. میدان که رسید، خودش را بغل کرد، ایستاد منتظرِ خطی‏­ها. سر خم می­‏کرد تویِ ماشین‏­ها، نمی­شنیدم چه می‏­گوید. ماشینِ دوم نه، سوم ترمز کرد. رفت. ماندم تا دیگر سرش از شیشه­‏ی پشتِ ماشین پیدا نبود.

و همین حالا ششمین بار است که می‏­بینمش. درست تویِ قابِ من نشسته. این بار عمدی نیست. من مقصر نیستم، خودش از در آمد صاف نشست تویِ قابِ من. هیچ­بار عمدی نبود هر بار از اتفاق رسید و دمِ­‏نگاهم ایستاد یا نشست. پنج بار از شش بار همین­‏جا، عجیب! منتها ردیفِ کناری. حالا درست 45دقیقه است که این­جا نشسته. این­‏بار فقط یک ردیف پیش­‏تر از من. خیلی نزدیک‏­تر از هربار. آن روزها دلیلی داشت هرروز بیاید، بیایم. شلوغ بود، همه بودند، ولی حالا کاملن از اتفاق شده. این همه اتفاق که از اتفاق نمی­‏افتد. حالا که این‏­ها را می‏­نویسم می­‏توانم دستم را دراز کنم، مقنعه‏­ی خاکستری­‏اش را بگیرم. دامنِ مقنعه گرفته به پشتیِ صندلی، چین افتاده، می­‏توانم برایش درست کنم. می‏­شود بلند شوم، بروم صاف بشینم رویِ صندلیِ کناری‏­اش بی‏­که حتی یک کلمه حرف بزنیم.

***

کمتر از 5 دقیقه پیش یه پسره از در اومد تو و کنارِ دختر نشست. فکر کنم این پسره باید همون او باشه بعدشم پسرِ بغل‏­دستِ من که داشت اینارو می‏­نوشت پا شد رفت بیرون. تا ۲-۳دقیقه دیگه فیلم شروع می­شه. گمون نکنم دیگه برگرده. گشنمه، سردمم هست. یادم رفته ژاکتمو وردارم. شاید دلم بخواد دنبالش برم شایدم دلم بخواد حالا که اومدم فیلمو تماشا کنم. ولی این کاغذو یادگاری نگه می‏­دارم به هر حال. شاید حالا یه سیگار آتیش زده، داره از خیابونِ کنارِ باغ­‏پشتی می­‏ره بالا شایدم وایستاده دمِ در عکسارو تماشا می­‏کنه تا برف بند بیاد. او داره بلند-بلند می­‏خنده. صمیمی‏­ان. الان او کتشو درآورد داد به دختر. اونم گذاشتش صندلی کناری. دلم یه همبرگرِ گنده می‏­خواد.

  

+ نوشته شده در  88/08/25ساعت 16:44  توسط پری‏زا  | 

 

معلوم نیست چرا قالبم پاک خل شده و هر روز یک اطواری می­ریزد. به هر حال فعلن که راهی نیست جز انتخابِ موقتِ این رختِ نو تا چاره­ای برایش پیدا کنم. از میانِ دوستانی که قالبِ­شان را با سایکو ساخته­اند اگر کسی می­داند علت چیست بسیار متشکر می­شوم به من هم بگوید.

آدم هم چه موجودِ غریبی­ست، به چه چیزها که دل نمی­بندد.

 

+ نوشته شده در  88/08/25ساعت 4:12  توسط پری‏زا  | 

 

چرا ادبیات

مرد:

صبر کنید ببینم... آهان، درسته... با ماشین رفتم تا کابور. اونجا اسلحه‏­م رو انداختم توی دریا. فکر می‏­کردم آدم باید در این مواقع اسلحه‏­ش رو بندازه توی دریا. (می‏­خندد) این رو توی یه کتاب خونده بودم.

زن:

(لحنی ترسناک) جنایتی رو که می‏­خواستین مرتکب بشین هم توی همون کتاب خونده بودین؟

مرد:

آره اون رو هم خونده بودم.

زن:

(زن اعتراف می‏­کند) من هم همین­‏طور، زِنا در پاریس رو تویِ یه کتاب خونده بودم.

مرد:

ما چه آدم­‏هایِ کتاب‏­خونی هستیم...

زن:

بله.

لاموزیکا دومین، مارگریت دوراس، تینوش نظم­جو، نشر نی، ۱۳۸۷.

 

 

+ نوشته شده در  88/08/21ساعت 16:47  توسط پری‏زا  | 

 

پخشِ فیلمِ اجرایِ

"مـــصـاحــبـــه"

محمد رحمانیان

۴شنبه / ۲۰آبان

ساعت ۱۷

مشهد، میدان­ تقی‏آباد، حوزه‏­ی هنری

 

اگه رفتین دیدین پخشِ فیلم نیست، اجرا زندست، "عباس رثایی" برداشته متنو دراماتورژی کرده، به کارگردانیِ خودش داره نقشِ "مهتاب نصیرپور" و "حبیب رضایی" رو بازی می‏کنه، به من فحش ندینا. تحتِ این شرایط فقط یه احتمال وجود داره، دور-و-برِ سالنو نگاه کنین، بی­شک ریحان شوهرشو با خودش آورده.

پ.ن:

:خجالت

+ نوشته شده در  88/08/19ساعت 15:7  توسط پری‏زا  | 

 

به شدت احساس گناه می کنم. من به اون مامانه که تو چشایِ من نگاه می کرد و هی می گفت حالا چی می شه؟ جوری که انگار دخترشو از من می خواد اطمینان دادم که الان می ره خونه و می بینه دخترش اومده. ما سه تا نیم ساعتِ تموم اینو بهش گفتیم و فرستادیمش خونه. گفت دخترشو یتیم بزرگ کرده و تنهاست. همین الان برنامه ی تفسیرخبر گفت تعدادی از دخترایی که دیروز دستگیر شدن به مکانِ نامعلومی بردن و خبری ازشون نیست. ما بهش اطمینان دادیم. آرومش کردیم. گفت ترجیح می داده جلو چشمش تیر بخوره ولی نبرنش اینو یه مادر بدون اغراق می گفت. می گفت وقتی میومده این چیزارو به چشمش دیده که اومده. یادِ اون چشما میفتم و احساسِ گناه می کنم. می گفت از اون چیزا می ترسه. ما فرستادیمش خونه و بهش اطمینان دادیم. من قربون صدقش رفتم، نوازشش کردم و براش قسم خوردم که دخترش میاد. احساسِ گناه می کنم. لعنت به من. احساسِ بدی دارم. نباید این حقو داشته باشن. نباید.

+ نوشته شده در  88/08/14ساعت 20:9  توسط پری‏زا  | 

 

"هر شب تو در فضایِ من وزیدن می‏­گیری

و من لبریز از خواهشِ تو می­‏شوم"

بیا، دورت بگردم. من که حرفی ندارم، اصلن هرشب بیا. هر وقت خواستی بیا قدمت هم روی چشم. فقط تو را به هر کسی که دوستش داری -که خوش به بختِ بلندش- با آن دو بادامِ شیرین و دهانِ نیمه­‏بازی که مانده به لبخند، و دست‏­ها که یکی را تویِ کاسه­‏ی آن یکی گذاشته‏­ای و مدام ضرب می­‏زنی به خوابم نیا. به این شمایل آن­‏قدر شبیهِ خودت می‏­شوی که دیگر طاقت نمی‏­مانی برایِ آدم که تاب بیاورد هی دیدن و هی نداشتنت را. حالا فدایِ سرت که نصفه شبی این‏­طور زابه‏­راهم کردی که بیایم این را بگویم و بروم بخوابم، ولی به گوش بگیر تو را به‏­خدا، نمی‏­دانی چه مصیبتی ست.

 

پ.ن:

گرچه امشب حسابی شبِ بدی بود بابت هشدار دکتر و سردردها و آن عدد چهاررقمیِ لعنتی اما شیرینیِ ای-میلِ دریافتیِ دیشب هنوز پایِ دندانم مانده. جوری که هنوز می شود بگویم حسابی شادم، کیف‏­ناک و مستانه. خب آدم که هرروز-هرروز از این چیزها نمی­‏گیرد که.

 

+ نوشته شده در  88/08/10ساعت 5:29  توسط پری‏زا  | 

 

«ببین اون دوتا چه قشنگ با همن»

مرد گفت: «اون دو تا. اون دو تا را می‏گم. اون دو تا را ببين.» و با انگشت به ديواره‌‏ی شيشه‌‏ای آبگير زد. روی شيشه كسی با سوزن يا ميخ، يادگاری نوشته بود. كودك اندكی بعد گفت: «دوتا نيستن.»
مرد گفت: «اون، آآ، اون، اون دو تا.»
كودك گفت: «همونا. دو تا نيستن. يكيش عكسه كه توی شيشه اونوری افتاده.»
مرد اندكی بعد كودك را به زمين گذاشت؛ آن‏‮گاه رفت به تماشای آبگيرهای ديگر.

ماهی و جفتش، ابراهیم گلستان

 

چه بغضِ تلخی داشت همان اول بار که خواندم. چه بغضِ تلخی دارد هنوز.

 

+ نوشته شده در  88/08/08ساعت 0:43  توسط پری‏زا  | 

 

"همیشه همان

 شگرد

         همان..."*

 

ای سبز به اندیشه های روز-

                                    -جنگل بیدار!

در سایه-روشن نمناک تو

که بوی عطر رفاقت می پراکند

گلگون شده ست،

               چه قلب ها

               که سبزترین جنگل بود

 

دامون

 خسرو گلسرخی

 *همیشه همان، احمد شاملو

 

+ نوشته شده در  88/08/07ساعت 0:46  توسط پری‏زا  | 

 

آدم دلش می خواهد برود سکته کند

شما را به خدا حکمن بروید این ها را ببینید و بعد هرقدر صلاح دانستید جیغ بزنید اشک بریزید یا حتی سکته کنید.

البته به گمانم لازم است بگویم: «ممنون جناب نادر»! ها؟

 

+ نوشته شده در  88/08/05ساعت 2:41  توسط پری‏زا  | 

 

این درست نیست

این همه راه، این همه دل­‏تنگی را نیاورده بودم که بیایم تاب بیاندازم به موهام، پیرهنِ سرخ بپوشم با کوله­‏ی سبز، عطر بپاشم به آبیِ رگ‏­ها، شال بیاندازم به سرم، ریش-ریش عینِ دلم که هست. بعد تند راه بیفتم تویِ باد، زود برسم، لفت بدهم، خودم را تویِ جامِ تمامِ مغازه­‏ها تماشا کنم که: «اَح، کاش قشنگ بودم لااقل». دلم مثلِ طبل بکوبد صدایش را از تمامِ تنم بشنوم و بعد... بعد هـیـچ. راهِ برگشت را قدم از قدم نشود که بردارم. این همه راه، این همه دل­‏تنگی را نیاورده بودم که باز بردارم بادلِ خون بکشم با خودم ببرم. اصلن مگر این چمدان همه‏­اش چه­‏قدر جادارد؟

 

+ نوشته شده در  88/07/30ساعت 1:24  توسط پری‏زا  | 

 

خدا را پیش از آن­‏که...

-          ببخشین آقا کاناپه‏­ی‏­تختِ­‏خواب‏­شو دارین؟(برایِ 165مُین بار تو اون روز)

-          بله بفرمایین، از این­‏طرف.(اشاره می‏­کنه به یه کاناپه‏­ی کت-و-گنده)

-          این چن نفرس بعد؟

-          سه نفره.

-          نه آقا من تختِ سه نفره نمی­‏خوام. یه نفره ندارین؟

-          خانوم این یه کاناپه‏­ی سه نفرس، که وقتی بازش کنی یه تختِ یه نفره می‏­شه. تختِ سه نفرم نداریم.

شلیکِ خنده‏­ی یه عده از تهِ مغازه می‏­خوره پسِ سرم، تازه حالیم می‏­شه چی گفتم. یه­کم من-من می­‏کنم میام بیرون.

کوفت، هیچم خنده نداره. خیلی‏­م دردناکه. حالا من هی می­‏گم حالم خوش نیس هیشکی باور نمی‏­کنه. مخصوصن بعدِ ماجرایِ چندشبِ پیش جلویِ تئاترشهر با اون افتضاحی که بار آوردم. حالا هنوز یادم که میاد سرم تیر می‏­کشه. هرچی‏­ام بیشتر فک می‏­کنم بیشتر یادم میاد چیا گفتم، هی حالم بدتر می­‏شه. جذابم این‏­جاست که خودم کی فهمیدم؟ 4-5ساعتِ بعد. ینی رفتم خرید، رفتم کتاب‏­فروشی، با ری حرف زدیم. همشم حس می­‏کردم یه چیزی هس که نمی­‏فهمم چیه مثِ یه تار مو که هی حس کنی تو صورتته ولی نباشه. بعدِ بعدها، شب که رسیدم خونه، لباسامو کندم، آب زدم سر-و-صورتم، یخی آلبالویی به دست نشستم سرِصبر بجورم ببینم چه مرگمه، تازه فهمیدم چه گندی زدم. اصلن گمون کنم دارم به طورِ موازی تو یه دنیایِ دیگه زندگی می­‏کنم بعد هرزگاهی یه سرم می­‏زنم این‏­ور که یه افتضاحی بار میاد مثِ همینا.

 

+ نوشته شده در  88/07/19ساعت 1:56  توسط پری‏زا  |