|
روحم به هزار دیو و پریچه آبستن، تا سحر چه زایم از پس درد
|
"من از تو میمردم، اما تو زندگانیِ من بودی"*
تو جوانیِ مرا ندیدهای. تو جوانیِ مرا نخواهی دید. پس بگیر هیچکس جوانیام را ندیده باشد. تو بگیر اصلن من همیشه پیر بودهام. مرده بودهام. جوری هم بوده که انگار نیستنات را ببینی. تمامِ دردِ نبودنات را هم بچشی. نه به اطوار مردهها که نیستند تا نبودنِشان را به چشم ببینند.
*فروغ
دریغا که دستی به مضراب نیست*

وقتی تمامِ آنچه میخواهم بگویم با همان کلامِ ممنوع است که آغاز میشود. پرهیزانهی بزرگ و مقدس، همان هجایِ خواسته و به همان است که ختم میشود چیزی برایِ نوشتن نمیماند برایام. گاهی نهایتِ جنون به رعایت است. من واژهام را رعایت میکنم و چیزِ دیگری برایِ گفتن نمیماند. نمیخواهم که بماند. از حرمتِ همین واژه است نگفتن از آنچه به تمامام تابیده، به تَنگِ تنام حتی.
*شاملو
"تو را نمیبخشند که بیگناهی و بخشش سزایِ پاکان نیست"*
شما را از خیلِ پریانِ نازکی که به بند بردهاید میشناسیم، نه از حرفهایِتان که جز دروغ نیست. حواسِتان باشد. شما را از پاکترین گناهکارانِ زمین میشود شناخت که به زندان میبرید به جرمِ همخوابگیِ کتابها به جرمِ دانستن. شما را از آنها که دشمن گرفتهاید خوب میشود شناخت.
*نصرت رحمانی
"گرترودِ شانزده ساله انجیلِ عشقِ مرا نوشته است"

آخ که تا چه اندازه ابلهایم وقتی خیال میکنیم تنها-و-تنها برایِ ما و یا اولینبار برایِ ماست. وقتی خیال میکنیم پیش از ما کسی واژه-به-واژه همین جملهها، همین خوابها، همین حسرتها را نزیسته، عین-به-عین همین رنجها را نچشیده و بازنچشانده. چهقدر ابلهایم اگر خیال کنیم پیش از این کسی ما را زندگی نکرده است کسی شبیهتر از ما به خودمان.
"به من نگاه کن، زیبا هستم آیا؟
نه، اما عاشقام
به من نگاه کن، جوانام آیا؟
نه، اما عاشقام
به من نگاه کن، زندهام آیا؟
نه، اما عاشقام"
گرترود، کارلتئودور درایر، 1964
مامانجون تویِ آن پیرهنهایِ "بالتنهکوتاه"ِ سبز و "آبین" که رنگهایِ مقدساش بود همیشهی خدا و هربار به یک بهانهای میگفت: " آدم به آدم خوشه". و من نبودم. تنهایی بهترم بود و خیال میکردم همیشه هم همان بمانم. ولی خب آدم چه میداند؟ یک هو نگاه میکنی میبینی خوشبختی. تمامِ هفتهی پیش بودی. از شنبه تا سهشنبه را یکریز. اصلن این روزها مدام خوشی آن هم به آدمهات. به آدمهایِ خودت. به آدمهایِ نازنینِ خودت. به همان که سرِصبحی به بیربطترین و شیرینترین بهانهی دنیا زنگ میزنند نفسگیرترین جملهها را میگویند و قطع میکنند. که تویِ ناممکنترین ساعتِ شب در میزنند میآیند تو که: "مرگ چته؟". که برایِ سفارشات صدبار تا چارراهِ دکترا میروند. که با آن همه که غریبهای تعارفت میکنند پشتِ پیشخوان، فیلم نشانت میدهند "با اعمالِشاقه". که وقتی گریه داری محکم بغلات میکنند، خیلی محکم، سفت. که بیکه بدانی، ببینی ازکجا تولدت را میفهمند برایت "جاییزه" میخرند. برایت غذا میپزند، میبندند تویِ بقچه میآورند. یا از رؤیانشینِ محالِشان بلندمیشوند میآیند میشوند استادت، همکلاسیات. یا بیمقدمه و ادا-اصول میشوند همسرویسی، همپالکی، همنشین، همخوان، همبین، همفهم. و آدم به آدم خوش میشود.
تنبلانه بینِ ملافهها و پتو موج برمیدارم از تاقباز دمر میشوم تا لبهایم را برسانم به آخرین جملههایِ بندِ اول و میمانم که تا دلم بخواهد بوسهام را کشدار و لذتناک بردارم. از همین هم هست که صفحهها بیشترِشان چین افتادهاند. یک جاهایِ کمی هم خیسِ اشک شده. صداهایِ دوزخی و شکنجهگری که از بیرونِ اتاق میآید به هیچکجایم نیست یا دستِکم سعی میکنم که نباشد. پسمیزنمشان. میچرخم به پهلویِ راست دست میاندازم زیرِ جلدِ سیاه و شکیلاش که بیلفاف و باوقار تاق مانده. یکی-دو جمله بعد خیلی کوتاه با مترجم همکلام میشوم که از پساش کیفِ خنده شانههایم را میلرزاند. این همه مرا کشانده آن آخر که بگوید فلان مطلب برایِ مترجم روشن نشد و چیزی سردرنیاورد. غش-غش میگیرم بهبر و میبوسماش بس که خوب است.
جفتِشان همین اندازه شوخ و مطبوعاند. جنابِ راوی جدایِ از آفرینشِ آن همه همذاتپنداریها که دیگر جدن مایهی دردسر است(بابتِ رنجِ همدانستهای که میچشاند) با طنزِ ظریفِ بیمانندش مدام مرا به زحمتِ قربان-صدقه و ابرازِشگفتیهایِ نامعمول میاندازد. دستِ خودم نیست با خودِ صفحهها حسِ محبت دارم. خیلی کتابها هست که آدم بهغایت هم از خواندنِشان شوق و لذت نصیباش میشود. چیز یاد میگیرد یا حتی ممکن است بگوید: "اِ! عینِ من..." ولی اینجور نیست که بخواهی خطِ قانونیِ میانِ دنیاهایِتان را برداری و به اطوارِ جسم که قانونِ "دنیایِ خواننده" است ونه "دنیایِ متن" بهمحبت بغل کنی، ببوسی، نوازش کنی درست انگار که محبوبی را. چه بسیار شاهکارهایِ ادبی(به اعتبارِ داوریِ تاریخِ ادبیات) که بسخوشاینداند اما بهضرورت اینطور نیستاند. ولی این هست. وقتِ خواندن، شبیه به قصه نیست جوری که بگویم(خودم نهها، ناخودآگاهِ درحینِ خواندنم بگوید) خب این بورخس است، یوساست، پلاستر است یا فلان نویسنده است خلاصه، این را فکر کرده/وام گرفته، نوشته، خوانده، ویرایش کرده، دوباره خوانده و آنقدر تا چاپ شده و حالا پیشِ چشمِ من است؛ نه، که ناخودآگاهم(همان ناخودآگاهِ در حینِ خواندنم که زمینهی کلیِ اثر را برایِ دریافتِ خودآگاه شکل میدهد) آدمی را میبیند که دارد زندگیاش را میکند. نه در گذشته که همین حالا درست پیشِ چشمِ من. آدمی که از زورِ محبت بیتابم که ببوسماش. بشقابی را به سمتاش رد کنم. چیزی برایش محیا کنم. یا فقط کنارش بایستم حتی کمی دورتر حتی بهکل بیگانه اما بایستم و نمیشود. همین هم هست که میتابی به صفحهها، به تجسدِ آن آدمها در کالبدهایِ کاغذی و کلمهایشان. درست مثلِ وقتی با کسی آنهمه محبت احساس میکنی که در تنهاییِ خودت از سرِ مهر و نزدیکی ناماش را وقتِ خواندن میشکنی. یا از غمی که سردچارش شده تلخ و دردمند اشک میریزی و گاه-و-بیگاه بوسهباراناش میکنی بابتِ مهری که در حقات کرده یا تنها از سرِ عطشِ دوستی که در آن دم حس میکنی. اما در حضورش به حکمِ بیگانگی، سطحی نادیدنی جدایِتان میگذارد. جدایی و بیگانهبودنی چنان موردِ پذیرش که دم نمیزنی به نیمنگاهی معترض یا رنجیده حتی. فقط میگذری و باز در غیبت و تنهایی به عکسی یا یادآوریِ هزارانبارهی آن دیدار یا شرارهبارانِ چشمهاش یا حرکتِ سادهی دستاش که در نیمنگاهی دزدانه برداشتهای، میآویزی و آنقدر دوره میکنی تا چون تصویری رنگباخته از میانِ خیالات گم شود و چیزی که مینمایاند دیگر لذتِ دیدارِ گذشته را نچشاند. این همان سطحِ محالِ وقتِ خواندنِ کتابهایِ اینچنینیست، که مانع از داشتنِ آدمهایش میشود اما مانعِ دوست داشتن و خواهشِشان نه. وقتی که دستت به آن آدمها، جاها و حوادثِشان نمیرسد صفحهها را مسح میکنی انگار عکسِ آدمی را که میپرستی یا خیالاش را که دوره میکنی یا خواباش را مدام و بیوقفه که میبینی اما سهمِ تو نیست و میدانی که نصیباش نمیبری.
هرقدر هم که این حرفها به گوش تکراری یا به تحلیل تنها زبانبازی و کلمهپردازی جلوه کنند باز گزارشیست از منِ این روزها. و همین فرصتِ باز اینگونه زیستن است شاید که این چندوقته با تمامِ ناخوشیهایِ دور-و-نزدیک گاهی به تمامی خوشبختام(حتی با تمامِ این صداها که هنوز هم تماماش نکردهاند، نمیکنند.) خوشبختم از تجربهای خوشایند تنها با نقصِ کوچکِ "ناممکن" بودناش. که چه اندازه هم بیقدر است امکان و واقع و چه اندازه غمهایش حقیر و خوشیهایش ابلهانه، هرزمان که خیال اینگونه فرمانروایِ بیچونِ وجودت میشود.

کاش میشد فهمید چهطور به این شکلِ یگانهی بیمثال از «ادب» رسیده. ادبی بیغش که ساختگی و نمایشی نیست، مثلِ بعضیها که رعایتِ آداب را نوعی نشان بر سینهی شخصیتِشان میبینند نه حقی برایِ طرفِ مقابل آنچنان که او. ادبِ خالص و بیاطواری که نه نشانی از بزدلی دارد و نه ناشی از حسِ حقارت در برابرِ دیگران است بلکه ضروریست که گویی به آن مؤمن است و با هر کلمه و حرکت ستایشاش میکند. جوری که رعایتِ دیگران در نظرش نه وظیفهای اخلاقی و نه حقهای برایِ تشفیِ امراضِ روان که نسیمی دلکش از سویِ رشدیافتهترینِ آدمها به هر سوست، به طرفِ درختان که آنطور بریدنِشان را منع میکند، به سمتِ آدمها که شگفتی میانگیزد و به تمامِ جهاتِ زیسته، متون، تصاویر.
نهانگار که سنگینِ آنهمه دانش، نهانگار که بیمار و دچار به رنجِ تن و نه حتی جوری که بشود فهمید دستِکم دوبرابرِ سنِ اغلبِمان را دارد که هرکدامِ اینها دلیلی بود بهحق و یا دستاویزی که برتریاش را به رخ بکشد بزرگوارانه و بیهمتا رعایتِمان کرد.
هزارساله باد، گرچه بیمرگ است.
و یأسم از صبوریِ روحم وسیعتر شده بود*

کم میشود. زیاد هم طول نمیکشد که اینهمه غمگین باشم، ولی میشود. جوری که انگار سرب ریختهاند تویِ پاها و نوکِ پنجههام، سنگین میشوم. راه رفتنم میشود لخت و کرخت مثلِ آدمی که منگ از مخدر. این جور که هستم میروم یک جایی که خنکتر است، با چایای، کتابی، چیزی راست مینشینم که خوابم نبرد که نیفتم. همانطور نشسته چشمها راه میکشند. اول و آرام پاها تهنشین میشوند بعد خودم، تنم، سرم. میخوابیم. همانطور مچاله و کج-و-کوج ساعتها منگ و عمیق میافتیم و خواب-به-خواب میشویم. بیدار که میشوم تمامِ تنم درد میکند. استخوانهام ناله میکنند. پفکرده و خرد-و-خمیر هنوز تویِ تهماندهی رؤیاهایِ درهم و مغشوش بلند میشوم. آنی پیشِ چشمم سیاه میشود و میریزد. سرم چرخ میخورد و تویِ هر فصلی که باشد سرما میدود به تنم، لرز میکنم. خودم را میتابم به پتو. ژاکت میپوشم. قبلترها میرفتم پاهایِ یخم را میسراندم زیرِ مامان که نشسته بود، دادش درمیآمد، حالا نه. حالاها جوراب میپوشم. ضخیم و پشمی. غمم باید سنگین باشد، توده و غلیظ با جوری که سررشته دستِ من نباشد. مثلِ ناتوانی به جیغ زدن تویِ خواب. فلج، صلب، تسلیم، وامانده. جوری که نه گریه دوا کند، نه حرف، نه خواندن، دیدن، نه هیچ. این جور که میشوم -که کم هم میشود- درد و درمان فقط خواب است. طولانی و طولانی و عمیق.
*فروغ
آقایِ سپهریِ نازنین

نام کتاب: مجموعه آثار نمایشی بکت
مترجم: علی باش
ناشر: مهردامون
۱۳۸۸
فامیلیش را از رویِ سردرِ کتابفروشیاش میدانم که تویِ مسیرِ کوچهگردیست بینِ جهاد و سینما و کلبهی اسپاگتی و امام. همین هم هست که مدام میشود رفت. آدمِ نازنینیست. از آنها که خوب شد هستند. زیاد حرف نمیزند. من هم به خلافِ همیشه آنجا زیاد حرف نمیزنم. صحبتِمان فقط چندبار گل انداخته. یک بارش معلوم نیست از کجا رسیدهایم به ترجمهی یکی از آثارِ بکت که چندبرگ کاغذ از رویِ میزِ همیشه شلوغش میدهد دستم: "داریم ترجمه میکنیم..." بعد هم مفصل برایم میگوید که به دوستی در ترجمهی مجموعه آثارِ بکت کمک میکند. دنبالش هم هر کدام از اجراهایِ ضبط شدهای که دیدهایم حرف میزنیم. خوب حرف میزند. چند شبِ بعد CD اجرایِ "درانتظار گودو" را برایش میبرم. از آن شب هربار حالِ کتاب را میپرسم. او هم حالِ کلاسها را میپرسد گاهی. امروز که حوالیِ انقلاب کتاب را رویِ پیشخوانِ مغازهای دیدم کلی ذوق کردم ولی خب دلم نیامد بخرم جز از خودش. زنگ زدم به ملی که باشد بهانهی اینبارِ کلبه رفتنِمان.
پ.ن:
این کتاب برگردانیست کامل از "مجموعه آثارِ نمایشیِ بکت" چاپِ انتشاراتِ Faber & Faber لندن و شاملِ این نمایشنامههاست:
آخر بازی
روزهایِ خوش
همهی افتادگان
نمایشِ بیکلام یک
نمایشِ بیکلام دو
آخرین نوارِ کراپ
پیشنویسی برایِ نمایش یک
پیشنویسی برای نمایش دو
پارههای آتش
پیشنویسی برایِ رادیو یک
پیشنویسی برایِ رادیو دو
گفتار و موسیقی
کاسکاندو
بازی
فیلم
نغمهی قدیمی
آمد و رفت
هی جو
نفس
نه من
آن بار
صدایِ پا
شبح سهگانه
تنها گذرِ ابرها
قطعهی تکگویی
خواباندن
بداههخوانی اوهایو
چهارگوش
فاجعه
شب و رویا
چی کجا
نمایش و نقدِ فیلم

"شما زندهها"
کارگردان: روی اندرسون
زمان: چهارشنبه ۳۰دیماه ۱۳۸۸
ساعتِ ۱۷
مکان: ایرانشهر، باغ هنر، خانهی هنرمندان، سالن بتهون
به همراهِ جلسهی نقد توسطِ امیر پوریا
در ستایش
اول که بسیاری فیلمها در سیاههی دوستان هست که ندیدهام متاسفانه و لابد اگر دیده بودم اینجا میآمدند. و دوم خیلی سعی کردم در پروژهی مخدوش کردنِ مفهومِ عدد ده دستی نداشته باشم که خب نشد.
منتخبِ من از میانِ فیلمهایِ دههی اخیر:
۱. پدر و پسر (الکساندر ساکوروف)
۲. داگویل (لارس فونتریه) + رقصنده در تاریکی
۳. در شهرِ سیلویا (خوزه لوییز گوئرین)
۴. تبعید (آندرهی زویاگینتسف)
۵. زندگیِ شگفتانگیزِ آملی پولن (ژانپیر ژنه)
۶. پنهان (میشائیل هانهکه)
۷. مردِ بدونِ گذشته (آکی کوریسماکی) + نوری در تاریکی
۸. شاهزاده و سلحشور (تام تیکور)
۹. بچه (برادرانِ داردن)
۱۰. جادهی مالهالند (دیوید لینچ)
۱۱. من آنجا نیستم (تاد هینز)
۱۲. ۴ماه و ۳هفته و ۲روز (کریستین مانگیو)
۱۳. ۲۱ گرم (آلخاندرو گونزالس ایناریتو)
۱۴. اوه برادر کجایی؟ (برادرانِ کوئن)
۱۵. کاغذِ بیخط (ناصر تقوایی)
۱۶. شبِ یلدا (کیومرث پوراحمد)
۱۷. سیمایِ زنی در دوردست (علی مصفا)
۱۸. ده (عباس کیارستمی)
ASA NISI MASA

استوری تو فکرِ ساختنِ یه فیلمم. در موردِ همهی این ماجراها، تجربیاتِمون.
فیلیپ چرا در موردش فیلم بسازی وقتی میتونی واقعیتش رو تجربه کنی؟ بیشترِ فیلما در موردِ آدماییان که یه چیزایی رو آرزو میکنن اما نمیتونن داشته باشن.
هشت-و-نیم زن
پیترگریناوی
۱۹۹۹
زیستن و معجزه کردن

زیستن
و معجزه کردن؛
ورنه
میلادِ تو جز خاطرهی دردی بیهوده چیست
هم از آن دست که مرگات،
هم از آن دست که عبورِ قطارِ عقیمِ اَسترانِ تو
از فاصلهی کویریِ میلاد و مرگات؟
معجزه کن معجزه کن
که معجزه
تنها
دستکارِ توست
اگر دادگر باشی؛
که در این گستره
گرگاناند
مشتاقِ بردریدنِ بیدادگرانهی آن
که دریدن نمیتواند.ـ
و دادگری
معجزهی نهاییست.
احمد شاملو
ناسلامتی اولبارم بوده ها
شد زندگی؟ یکی هم نیست بردارد یک بندِانگشت روغن-زردچوبه* درست کند، آدم را نرم بنشاند میانِ پاهاش، موها را بزند یکور، پیرهن را پس کند به تماشا که: "نامرد، چی کارم کرده". بعد هم خب خیلی یواش... . کوفت، کتک خوردم ناسلامتی، کبود شدم ها.(فوز باز نه که فردا چیز-میز بخری، بیایی به آدم محبت کنی، منظورم تو نیستی خب)
از غرایبِ امروز که کم هم نبود(امروز دستم تکمیل بود، از دیدنِ جانباز جنگی با دستِ مصنوعی و بازیگرِ دمشگرم، بگیر تا "لگد و باتوم و شوخی با برادرِ بسیجی" به شخصه، باران هم که بود) فقط همین باشد پیشِتان که خودشان خودشان را زدند، کشت-و-خون، لت-و-پار. هار بودند امروز. دعوا میکردند، آشتی میکردند، صلوات میفرستادند! باز میپریدند به هم. خودِ لباسشخصیها هم دو دسته بودند.
کلن خوشگذشتهترین، پربارترین و پراتفاقافتادهترین "جنبش" عمرم بود.
*اگر نمیدانید مرهم است برایِ ضربدیدگی. روغن میگذارید داغ که شد، کمی زردچوبه میریزید توش، نسوخته برمیدارید. فوت میکنید داغ نباشد بعد یواش و بامحبت میمالید رویِ تن و کبودی. همزمان قربان-صدقه و گلایهی عاشقانه/مادرانه هم توصیه میشود.
خیابانِ آفرینش، نبشِ خلاقیت*
پیشنهاد:
نمایش عروسکیِ
"آرش"
نویسنده و کارگردان: فهیمه میرزا حسینی
آذرماه ۱۳۸۸/ساعت ۱۸
تئاترشهر، کارگاهِ نمایش
*عنوان دزدی ست.
نامهی وارده به تاریخِ امروز با ملی و مخلفات
توضیح:
گرچه کاملن سعی کردهام نسبت به زباننگارهی شخصِ نگارندهی نازنین و خوردنی امانتدار باشم اما کاش میشد اصلِ جنس را ببینید با آن تاریخِ محشر پایِ نقاشیِ پیوست.
"... ه جان
من ترا خیلیـــ دوست د ا ر م
از تحدل دو ست دار م
میتانم* ترا بپرستم
آخترا خیـــلی دوستدا ر م
من ترا دو ست دارم چن
دوست خاله اَم اَستیــــ و با او حمکاریـــــ میکنی
فاطمه"
شما بیایید بگویید الان من در جوابِ این نامه چه راهی کنم که درخورِ جادویش باشد؟ نامهای ۶خطی با ۴بار دوستت دارم، یک دوست و آن جملهی بنیانکنِ "میتانم ترا بپرستم"؟ کلاهم را بردارم، به احترامش برخیزم یا چه کار کنم خب؟ آخر دخترک این را در ۷سالگیاش نوشته!
* بدونِ هیچگونه ارتباطِ احتمالی با گادر حتی!!!
خاطراتِ هنرپیشهی نقشِ اول

گفت: «با رادی قرار داشتیم کافه فیروز که "از پشتِ شیشهها" را بخواند، حرفش را بزنیم و نقد کنیم. وقتی رسیدیم که آلاحمد هم بود و شنید. بعد هم درآمد که: "حضرت! این نویسندهی شما(شخصیتِ بامدادِ از پشتِ شیشهها) چرا راه نمیرود؟ بیرون نمیرود؟ نکند لنگ است؟ اصلن چرا یک چوبِ زیربغل دستش نمیدهی" و این نقدِ غالبِ آن دوره بود. الزامِ پایبندی به تئاترِ متعهد. این که همه باید مبارزه کنند آن هم مسلحانه و حالا که این نویسنده اهلِ مبارزه نیست، چوبْ لازم است. درحالیکه نویسندهی رادی چوب نمیخواست، شخصیتپردازی میخواست. روزنامه میخواست که بخواند، تلوزیون که ببیند، بیرون رفتن و دانستن و قدری طنز و مهر و خروش و قدرتِ تحلیل و خلاصه تمامِ آنچه رادیِ روشنفکرِ نویسندهی دههی۴۰ داشت و این نویسنده ندارد. که اگر داشت میشد ثبت کنندهی آگاه و چوبِ زیربغل نمیخواست و اگر یک روزی من بخواهم اجرایش کنم مثلِ همان متنِ اول چوب را میگذارم کنار. ولی آلاحمد گفت: "چرا قهرمانِ تو تفنگ دست نمیگیره حضرت." و این بود که آن سالها قیصر که آمد و چاقو کشید همه خیال کردند این همان روشنفکرِ مسلحِ مبارز است و آن همه حرفش را زدند ولی هیچکس حواسش نبود که با رضاموتوری "نویسنده" را مسخره میکند.»
حالا البته که دلم میخواست درست بنشینم دوباره گوش کنم و تمامِ حرفهایِ جنابِ بیضایی را به همان شیوایی که گفتند، چیده-به-چیده با خندهها و طنزِ تیزِ شکرینِشان بنویسم اینجا ولی لابد اهلش به وقت مینویسند. فعلن همین نقلِ به مضمون(کاملن با تکیه بر حافظهی نگارنده که معلومالحال هم هست)، تحفهی جلسهی دیشب سیِ ماهِ دومِ پاییز، نقد و بازخوانیِ "از پشتِ شیشههای" جنابِ رادی.
پ.ن:
ینی از یه ماهِ قبل هماهنگ میکردیم، لیست مینوشتیم، خودمونو هلاک میکردیم بعد، روزِ موعود چارپر آدم بیشتر نبودیم(که تازه یکیمونم گم میشد دیر میرسید. حالا منظورم شخصِ خاصی که نیست ری، ولی خداییش چه جوری درِ دانشگاهو بلد نبودی خب؟ هنوز برام سؤاله) حالا دیروز صب با یه اس.ام.اس، مارال، فرید، مجید، زهرا، آوا، افروز، علی، سارا، شهروز، اون یکی فرید، مهدی، نسیم، من و بیضایی! ینی اون وختا هنوز اس.ام.اس اختراع نشده بود؟
هنر کاوش است، نه یک شکلِ نهایی*
در ۲۷ فوریه یک تمرین(توراندخت اثر کارلو گوتزی) با لباس به طور خصوصی برایِ استانیسلاوسکی، دانچکو، و بازیگران و هنرآموزان تئاتر هنر مسکو برگذار شد. خودِ واختانگوف در خانهاش در حال مرگ بود. در نخستین انتراکت، استانیسلاوسکی به واختانگوف تلفن کرد و در دومین انتراکت یک سورتمه کرایه کرد و به دیدنش رفت. دستور داد که اجرا تا برگشتنش متوقف بماند. واختانگوف به او گفت: "میخواستم که این بازیگران حقیقتاً زندگی کنند، واقعاً بخندند و بگریند. آیا به اینها اعتقاد داری؟"
استانیسلاوسکی جواب داد: "موفقیت تو درخشان است." سپس به تئاتر بازگشت و اجرا ادامه پیدا کرد. در پایان استانیسلاوسکی به بازیگران گفت: "در طولِ بیست و سه سال عمر تئاتری هنر مسکو، پیروزیهایِ معدودی چون این بوده است. شما چیزی را یافتهاید که بسیاری از تئاترها به عبث مدتها در جستجویش بودهاند." (صفحه ی ۵۳)
تئاتر تجربی از استانیسلاوسکی تا پیتر بروک، جیمز روز-اونز، مصطفی اسلامیه، نشر سروش، ۱۳۸۵.
*یوگنی واختانگوف
سالِ پیش که کتاب را میخواندم پر بود از جملاتِ نصفه-نیمه و بیارجاع، پانویسهایِ بد و یکی-در-میان، بندهایِ نامربوطی که معلوم نبود چه دخلی به هم داشتند و خلاصه همه چیزش مرا وامیداشت که بی اختیار فریاد بزنم: "ای مادر به فلان(آن روزها این فحشِ موردِ علاقه اما کم کاربردِ من محسوب میشد) الهی بمیری با این کتاب نوشتنت. بمیریــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی" و دستِ آخر آنقدر گریه کردم و خودم را به در-و-دیوار کوبیدم تا به هربدبختی بود آن روزهایِ سیاه به سرآمد. حالا معلوم نیست طیِ این یک سال چه اتفاقی افتاده! کتاب را دوباره میخوانم، به شیرینیِ قند است و هرچند صفحه یک بار ناگهان دستخوشِ فورانِ احساساتِ متعالی میشوم، خیلی یواش و شیرین به احترامِ و تحسینِ این زنان و مردانِ ستودنی اشک میریزم و آرزو میکنم کاش یکی بنشیند(این همان بردارد است) از تمامِ اینها(از بعضی ها که حکمن هست البته) یک اقتباسِ مبسوطِ سینمایی ترتیب دهد تا بشود بروی ببینی و سرِ صبر یک دامن اشک بریزی و کیفش را ببری.
ها؟
طاعت از دست نیاید گنهی باید کرد؟
در دلِ دوست به هر حیله رهی باید کرد؟
پ.ن:
ریحان خدا کورت می کنه رفتی گرفتی خوابیدی منو این تو ول کردی، تنا. الان بزنم یکی یو منفجر کنم خوبه؟
برایِ فوزیه
نخِ نازکِ جملهها، نخِ نازکِ نورها یک روایتِ داستانی است
حافظهام را فشار میدهم. چیزهایِ محوی دور میزند به محورِ یک جفت لب، زرشکی و مغرور. جنسِ لباس و کیف و کفش را هم یادم مانده با مقنعه، خاکستری، تیره. بعضی تکهها چنگی به دل نمیزند، بیسلیقهاند شاید یا بیدقت. ولی یکچیزی هم هست که جایی برایِ قضاوت نمیماند. یک جور «نزدیک نشوید، تمامش به خودم مربوط است». این بارِ اولیست که دختر را میبینم. همان روزِ اول.
نگاهِ اول کمرنگتر به خاطرم نشسته. من سوارِ تاکسی میرسم و اول تمامقدِ اوست که از قابِ پنجره پیداست و بعد که پیاده شوم تازه اولْ بار است که دختر را میبینم، قاطیِ خنده و شوخیِ بچهها که قبلِ من رسیدهاند. فقط سهتامان پسریم، باقی دخترهان. تویِ تصویرِ بعد بیصورت افتاده چون حواسم پیِ آشنایِ همراهش رفته بود. ولی بیشتر پیِ دو-دو زدن چشمهایِ او بودم میان خودم و خودش و آن آشنا. مانده بود با کی حرف میزنم. با آشنا حرف میزدم از دور، سلام میکردم. به او همان وقت که رسیدم سلام کردم. دست دادیم. کم میشناسمش. حالا که فکرش را میکنم چه مضحکهای، شلوغ. بخار بود و آدم بود تویِ یکوجب جا که میلولید. بیرون سرد بود. همه منتظر که درها را باز کنند. شنیدم، از دختر شنیدم که میگفت:
«به نظرِ من که کاملن مزخرف میگی. هیچم مخالفِ هم نیستن. اون آدم به نقدِ فرهنگستانیِ زمانِ خودش اعتراض داره. این داره میگه نباید به قیمتِ درآوردنِ سنبل و نمادایِ یک اثر دل-و-رودشو بریزیم بیرون و سلاخیش کنیم. که تازه اگه همچین چیزی توش باشه. بعدم به نظرِ من اصلن زمینهی کارِ این دوتا آدم...» این همان جوابی بود که باید. هنوز هم تویِ ذهنم برق میزند. باقیِ آن روز گنگ است. چیزِ بیشتری خاطرم نیست.
باز تصویری پر-پر میزند. این بارِ سوم است که میبینمش. یادم مانده سه ردیف پیشتر بود. دوستهایِ او میآیند تعارفش میکنند برود بنشیند پیشِشان که یعنی درست میشود پشتِ گردن من. سیگاری آتش میزنم که اینجا نباید. به سرکها که میکشم وقعی نمیگذارد، اصلن نمیبیند به گمانم. تویِ آن تاریکی خودم هم به زور میبینم ولی میبینم. صورت دارد و لب، زرشکی و مغرور. انصافم کجا رفته؟ دخترک حسابی خوشگل است. اولینبار است که حریص و بیمزاحم تماشایش میکنم. حواسش به من نیست خیره شده به رو-به-رو. خالی نشسته، او همراهش نیست تازه بعد است که میفهمم چرا. اتفاقی میفهمم. کلِ این تصویر چه حالا چه همانوقت که میدیدم افتاده تویِ مایعی شفاف از غروری قوامآمده که دیروزش نبود یا من ندیدم. دیروزش بیشتر آبی یادم مانده تا زرشکی. با یک جفت کفش و یک لیوانِ پلاستیکی از همین یکبارمصرفها. راستش همان اول از کفشهاشان دستگیرم شده بود! بعد ولی نگاهم مانده بود رویِ کتی که تویِ هوا تاب میخورد از میان یک جفت دست میرسید به پاهایِ آن یکی. دلم آشوب شد. یک بار بود ولی تا تهِ آن روز کت مدام چرخ میخورد تویِ دستها و میرسید به پاهایِ آن یکی. کت با دو نوارِ آبیِ تیره. کت را قبلن هم دیده بودم. برِ او دیده بودم. تا شب دلآشوبا داشتم. تهوع.
اما روزِ بعد، تمام را زرشکی یادم مانده و روزِ بعدتر بیقرارم که نوبتم برسد بلیتم را بگیرم، خلاص شوم بروم تهِ صف ببینمش. بعدِ من آمده خیلی بعدِ من. صف هم راه کشیده پشتِ دیوار، از چشم افتاده. دیر میکشد تا میروم. نیست، رفته. فقط یک آن-و-دم آمد و رفت. چرا؟ فهمیده لابد که بلیت گیرش نمیآید. نمانده. دیگر هم بعدِ این 4روزِ پشتِ هم و شلوغ، هیچوقت ندیدمش تا یک ماهِ بعد. شاید هم کمتر.
هراسان قاطیِ آدمها تاب میخورد. او همراهش نبود. تنها بود. آنقدر شلوغ بود که کسی نفهمد تعقیبش میکنم، خودش هم. نرسیده به میدان پا سست کرد به تماشایِ مغازهها. دلم ریخت تویِ خودش. او. لابد حالا یک چیزی برایِ او میخرد. اینجا تمام مردانهفروشیست. راهش را کشید رفت. دیگر هم تا خودِ میدان نه ایستاد، نه پیچید. میدان که رسید، خودش را بغل کرد، ایستاد منتظرِ خطیها. سر خم میکرد تویِ ماشینها، نمیشنیدم چه میگوید. ماشینِ دوم نه، سوم ترمز کرد. رفت. ماندم تا دیگر سرش از شیشهی پشتِ ماشین پیدا نبود.
و همین حالا ششمین بار است که میبینمش. درست تویِ قابِ من نشسته. این بار عمدی نیست. من مقصر نیستم، خودش از در آمد صاف نشست تویِ قابِ من. هیچبار عمدی نبود هر بار از اتفاق رسید و دمِنگاهم ایستاد یا نشست. پنج بار از شش بار همینجا، عجیب! منتها ردیفِ کناری. حالا درست 45دقیقه است که اینجا نشسته. اینبار فقط یک ردیف پیشتر از من. خیلی نزدیکتر از هربار. آن روزها دلیلی داشت هرروز بیاید، بیایم. شلوغ بود، همه بودند، ولی حالا کاملن از اتفاق شده. این همه اتفاق که از اتفاق نمیافتد. حالا که اینها را مینویسم میتوانم دستم را دراز کنم، مقنعهی خاکستریاش را بگیرم. دامنِ مقنعه گرفته به پشتیِ صندلی، چین افتاده، میتوانم برایش درست کنم. میشود بلند شوم، بروم صاف بشینم رویِ صندلیِ کناریاش بیکه حتی یک کلمه حرف بزنیم.
***
کمتر از 5 دقیقه پیش یه پسره از در اومد تو و کنارِ دختر نشست. فکر کنم این پسره باید همون او باشه بعدشم پسرِ بغلدستِ من که داشت اینارو مینوشت پا شد رفت بیرون. تا ۲-۳دقیقه دیگه فیلم شروع میشه. گمون نکنم دیگه برگرده. گشنمه، سردمم هست. یادم رفته ژاکتمو وردارم. شاید دلم بخواد دنبالش برم شایدم دلم بخواد حالا که اومدم فیلمو تماشا کنم. ولی این کاغذو یادگاری نگه میدارم به هر حال. شاید حالا یه سیگار آتیش زده، داره از خیابونِ کنارِ باغپشتی میره بالا شایدم وایستاده دمِ در عکسارو تماشا میکنه تا برف بند بیاد. او داره بلند-بلند میخنده. صمیمیان. الان او کتشو درآورد داد به دختر. اونم گذاشتش صندلی کناری. دلم یه همبرگرِ گنده میخواد.
معلوم نیست چرا قالبم پاک خل شده و هر روز یک اطواری میریزد. به هر حال فعلن که راهی نیست جز انتخابِ موقتِ این رختِ نو تا چارهای برایش پیدا کنم. از میانِ دوستانی که قالبِشان را با سایکو ساختهاند اگر کسی میداند علت چیست بسیار متشکر میشوم به من هم بگوید.
آدم هم چه موجودِ غریبیست، به چه چیزها که دل نمیبندد.
چرا ادبیات
مرد:
صبر کنید ببینم... آهان، درسته... با ماشین رفتم تا کابور. اونجا اسلحهم رو انداختم توی دریا. فکر میکردم آدم باید در این مواقع اسلحهش رو بندازه توی دریا. (میخندد) این رو توی یه کتاب خونده بودم.
زن:
(لحنی ترسناک) جنایتی رو که میخواستین مرتکب بشین هم توی همون کتاب خونده بودین؟
مرد:
آره اون رو هم خونده بودم.
زن:
(زن اعتراف میکند) من هم همینطور، زِنا در پاریس رو تویِ یه کتاب خونده بودم.
مرد:
ما چه آدمهایِ کتابخونی هستیم...
زن:
بله.
لاموزیکا دومین، مارگریت دوراس، تینوش نظمجو، نشر نی، ۱۳۸۷.
پخشِ فیلمِ اجرایِ
"مـــصـاحــبـــه"
محمد رحمانیان
۴شنبه / ۲۰آبان
ساعت ۱۷
مشهد، میدان تقیآباد، حوزهی هنری
اگه رفتین دیدین پخشِ فیلم نیست، اجرا زندست، "عباس رثایی" برداشته متنو دراماتورژی کرده، به کارگردانیِ خودش داره نقشِ "مهتاب نصیرپور" و "حبیب رضایی" رو بازی میکنه، به من فحش ندینا. تحتِ این شرایط فقط یه احتمال وجود داره، دور-و-برِ سالنو نگاه کنین، بیشک ریحان شوهرشو با خودش آورده.
پ.ن:
:خجالت
به شدت احساس گناه می کنم. من به اون مامانه که تو چشایِ من نگاه می کرد و هی می گفت حالا چی می شه؟ جوری که انگار دخترشو از من می خواد اطمینان دادم که الان می ره خونه و می بینه دخترش اومده. ما سه تا نیم ساعتِ تموم اینو بهش گفتیم و فرستادیمش خونه. گفت دخترشو یتیم بزرگ کرده و تنهاست. همین الان برنامه ی تفسیرخبر گفت تعدادی از دخترایی که دیروز دستگیر شدن به مکانِ نامعلومی بردن و خبری ازشون نیست. ما بهش اطمینان دادیم. آرومش کردیم. گفت ترجیح می داده جلو چشمش تیر بخوره ولی نبرنش اینو یه مادر بدون اغراق می گفت. می گفت وقتی میومده این چیزارو به چشمش دیده که اومده. یادِ اون چشما میفتم و احساسِ گناه می کنم. می گفت از اون چیزا می ترسه. ما فرستادیمش خونه و بهش اطمینان دادیم. من قربون صدقش رفتم، نوازشش کردم و براش قسم خوردم که دخترش میاد. احساسِ گناه می کنم. لعنت به من. احساسِ بدی دارم. نباید این حقو داشته باشن. نباید.
"هر شب تو در فضایِ من وزیدن میگیری
و من لبریز از خواهشِ تو میشوم"
بیا، دورت بگردم. من که حرفی ندارم، اصلن هرشب بیا. هر وقت خواستی بیا قدمت هم روی چشم. فقط تو را به هر کسی که دوستش داری -که خوش به بختِ بلندش- با آن دو بادامِ شیرین و دهانِ نیمهبازی که مانده به لبخند، و دستها که یکی را تویِ کاسهی آن یکی گذاشتهای و مدام ضرب میزنی به خوابم نیا. به این شمایل آنقدر شبیهِ خودت میشوی که دیگر طاقت نمیمانی برایِ آدم که تاب بیاورد هی دیدن و هی نداشتنت را. حالا فدایِ سرت که نصفه شبی اینطور زابهراهم کردی که بیایم این را بگویم و بروم بخوابم، ولی به گوش بگیر تو را بهخدا، نمیدانی چه مصیبتی ست.
پ.ن:
گرچه امشب حسابی شبِ بدی بود بابت هشدار دکتر و سردردها و آن عدد چهاررقمیِ لعنتی اما شیرینیِ ای-میلِ دریافتیِ دیشب هنوز پایِ دندانم مانده. جوری که هنوز می شود بگویم حسابی شادم، کیفناک و مستانه. خب آدم که هرروز-هرروز از این چیزها نمیگیرد که.
«ببین اون دوتا چه قشنگ با همن»
مرد گفت: «اون دو تا. اون دو تا را میگم. اون دو تا را ببين.» و با انگشت به ديوارهی شيشهای آبگير زد. روی شيشه كسی با سوزن يا ميخ، يادگاری نوشته بود. كودك اندكی بعد گفت: «دوتا نيستن.»
مرد گفت: «اون، آآ، اون، اون دو تا.»
كودك گفت: «همونا. دو تا نيستن. يكيش عكسه كه توی شيشه اونوری افتاده.»
مرد اندكی بعد كودك را به زمين گذاشت؛ آنگاه رفت به تماشای آبگيرهای ديگر.
ماهی و جفتش، ابراهیم گلستان
چه بغضِ تلخی داشت همان اول بار که خواندم. چه بغضِ تلخی دارد هنوز.
"همیشه همان
شگرد
همان..."*
ای سبز به اندیشه های روز-
-جنگل بیدار!
در سایه-روشن نمناک تو
که بوی عطر رفاقت می پراکند
گلگون شده ست،
چه قلب ها
که سبزترین جنگل بود
دامون
خسرو گلسرخی
*همیشه همان، احمد شاملو
آدم دلش می خواهد برود سکته کند

شما را به خدا حکمن بروید این ها را ببینید و بعد هرقدر صلاح دانستید جیغ بزنید اشک بریزید یا حتی سکته کنید.

البته به گمانم لازم است بگویم: «ممنون جناب نادر»! ها؟
این درست نیست
این همه راه، این همه دلتنگی را نیاورده بودم که بیایم تاب بیاندازم به موهام، پیرهنِ سرخ بپوشم با کولهی سبز، عطر بپاشم به آبیِ رگها، شال بیاندازم به سرم، ریش-ریش عینِ دلم که هست. بعد تند راه بیفتم تویِ باد، زود برسم، لفت بدهم، خودم را تویِ جامِ تمامِ مغازهها تماشا کنم که: «اَح، کاش قشنگ بودم لااقل». دلم مثلِ طبل بکوبد صدایش را از تمامِ تنم بشنوم و بعد... بعد هـیـچ. راهِ برگشت را قدم از قدم نشود که بردارم. این همه راه، این همه دلتنگی را نیاورده بودم که باز بردارم بادلِ خون بکشم با خودم ببرم. اصلن مگر این چمدان همهاش چهقدر جادارد؟
خدا را پیش از آنکه...
- ببخشین آقا کاناپهیتختِخوابشو دارین؟(برایِ 165مُین بار تو اون روز)
- بله بفرمایین، از اینطرف.(اشاره میکنه به یه کاناپهی کت-و-گنده)
- این چن نفرس بعد؟
- سه نفره.
- نه آقا من تختِ سه نفره نمیخوام. یه نفره ندارین؟
- خانوم این یه کاناپهی سه نفرس، که وقتی بازش کنی یه تختِ یه نفره میشه. تختِ سه نفرم نداریم.
شلیکِ خندهی یه عده از تهِ مغازه میخوره پسِ سرم، تازه حالیم میشه چی گفتم. یهکم من-من میکنم میام بیرون.
کوفت، هیچم خنده نداره. خیلیم دردناکه. حالا من هی میگم حالم خوش نیس هیشکی باور نمیکنه. مخصوصن بعدِ ماجرایِ چندشبِ پیش جلویِ تئاترشهر با اون افتضاحی که بار آوردم. حالا هنوز یادم که میاد سرم تیر میکشه. هرچیام بیشتر فک میکنم بیشتر یادم میاد چیا گفتم، هی حالم بدتر میشه. جذابم اینجاست که خودم کی فهمیدم؟ 4-5ساعتِ بعد. ینی رفتم خرید، رفتم کتابفروشی، با ری حرف زدیم. همشم حس میکردم یه چیزی هس که نمیفهمم چیه مثِ یه تار مو که هی حس کنی تو صورتته ولی نباشه. بعدِ بعدها، شب که رسیدم خونه، لباسامو کندم، آب زدم سر-و-صورتم، یخی آلبالویی به دست نشستم سرِصبر بجورم ببینم چه مرگمه، تازه فهمیدم چه گندی زدم. اصلن گمون کنم دارم به طورِ موازی تو یه دنیایِ دیگه زندگی میکنم بعد هرزگاهی یه سرم میزنم اینور که یه افتضاحی بار میاد مثِ همینا.